اعلام تولد گدایی مدرنیسم

مدرنیسم به جز موارد هنری، معماری، موسیقی، ادبیات به گدایی رسید.

Modern begging Email

این تنها به ایمیل محدود نبوده بلکه به طرق دیگر هم اقدام به طلب پول یا گدایی مدرن کرده‌اند.

از موارد جالب توجه مورد اول اجازه تماس با طلب کننده پول بود که نگارنده‌ی ایمیل، شماره‌ی خود را در آخر به پیوست آورده است و در ارتباط بودن با طلب کننده یکی از شگرد‌های جالب توجه فرد است.

مورد دوم، طلب پول با اس‌ام‌اس است که این مورد بسیار زیاد و به طرق مختلف اتفاق افتاده است. از طریق خود فروشی تا موارد دلسوزانه به مانند مورد روبرو.

 

 

پ.ن: ولی به علت اینکه هر دور مورد در یک روز مجدد اتفاق افتاد به مانند كيويستو (1377) شروع دوره پست مدرن را بعد از ظهر 15 ژوئيه سال 1972 اعلام كرده‌، يعني «لحظه‌ايي كه مجموعه‌ خانه‌سازي پروئيت ايگوي سن‌لويي با ديناميت به تلي از خاك تبديل شد»، حال من شروع دوره‌ی گدایی مدرن ایرانی را امشب ۲۳ژانویه سال سیزدهم از دوهزارم پس از میلاد مسیح اعلام می‌دارم.

باشد که سال‌ دیگر، پست‌مدرنیسم گدایی را نیز شاهد باشیم.
آمین

Advertisements

چرا فقط ایران!

به یاد روزهای اول دانشگاه، روزی که زلزله‌ی بم همه را منقلب کرد!
زمانی که التماس هلال‌احمر می‌کردیم که شاید ما نیز همراهشان شویم!

امروز هم همان حس همراهم است، با این تفاوت که آخر دانشگاهم است و بار پایان‌نامه‌ام بر روی دوشم سنگینی می‌کند، هر چند هیچ توجیهی ندارد!!

ناک اوت

ترمز دستی قطاری که با هزار امید به آن شتاب داده بودم کشیده شد!
گاهی فکر می‌کنم، هزاران سال هم بگذرد این کشور قابل برنامه ریزی نیست، تنها کسی که ضرر خواهد کرد کسی است که با اصول زمانی و برنامه از پیش تعیین شده پیش می‌رود!
حال به آخر صف رسیدم! و زمان‌های از دست‌رفته هیچگاه باز نمی‌گردد!

بوی کباب و رقص جواد و هویت ملی

سیزده بدر تبدیل شده به یکی از اون روزهایی که هویت ملی ما رو می‌سازه. ایرانی‌ها از هر قوم و شکل و عقیده‌ای و توی هر هوایی، حتی سرما و باد و توفان و باران، یک جا جمع می‌شن و هر کس مدل خودش خوش می‌گذرونه. خیلی بده که نق بزنیم که این‌ها کین و چین و جوادن و من از فلان کس خوشم نمی‌آد و بهمان. اتفاقن همین تنوع آدم‌ها جالبش کرده و هویت کامل ایرانی بهش می‌ده. این‌جور وقت‌هاست که آدم سفره‌شو باید ببره دقیقن کنار بقیه پهن کنه و یکی بشه و خوش بگذرونه.

P.S

به گمانم هنر می‌خواهد گفتن این حرف، اینکه آدم بداند و اعتراف کند که بین شعارهایش و زندگی واقعی‌اش فاصله دارد و خیلی جاها مصلحت طلبی یا منافع شخصی یا خودخواهی نگذاشته آن شود که ادعا دارد. 

یک سطح دیگری از بالغ شدن می‌خواهد توجیه/رشنالایز نکردن کارهایمان. 

پ.ن: چندین روز از روزش گذشت، شاید خوشحال از فهمیدن و نفهیمدن اوضاع سر به بالشتم می‌گذاشتم. اما گویی این وضع براین داستان ادامه دارد. گاهی باید چشم بست اما روزها تعیین کنند هستند که چه کسی چگونه اصلش را هویدا می‌کند، چگونه نگاه می‌کند و چگونه ترجیح می‌دهد. 

پ.ن: ایستاده‌ام وسط این پنجره. با آسمان بی‌ابر با هیجان دستانم، داستان و تئوری‌های زندگی را می‌بافم. اما طبق چند شب پیش باز هم تنها میان پنجره جا خوش کرده بودم و ستارگان اندک را با خطوط نامرئی به یکدیگر وصل می‌کردم شاید که من نیز جزئی از آنها شوم.

پ.ن: شب‌ها و ستارگان و اقمارش پر است از خاطره و شاید تنها منبع آرمش‌م. خودمانی بگویم، شاید اگر همین آسمان را نداشتم نمی‌دانستم کجای این پنجره جای داشتم. 

پ.ن: پینوشت آخر! امشب هم به مانند شب تولدم البته با تخفیف گذشت. P.S

حقیقت

دختر کوچک رفت بغل مادربزرگش نشست و بوسش کرد:” غصه‌ي خاله رو نخور مامانی، من که بزرگ بشم هیچ وقت از پیشت نمی‌رم.” مادربزرگ بوسش کرد که: “عزیزم تا تو بزرگ بشی من دیگه نیستم. اون موقع باید وایستی تا پدر و مادرت تنها نمونن.” که دختر شاکیانه جواب داد: ” اون که امکان نداره. اگه اونها فقط مونده باشن، من تا بزرگ بشم از اینجا می‌رم!”