به سوی بینهایت‌ها و فراتر از آن

گویند که روزها گذشته و ما همچنان پایدار مانده‌ایم.
و اینگونه به پنجمین سال وارد گشتیم. تبریک نمی‌بینم شاید چون لذت برحق بودنمان بهتر از هر موردی خودنمایی می‌کند.

به سوی بینهایت‌ها و فراتر از آن. “گفته‌ی عروسک فضاپیما -باز- در کارتون تویز”

Advertisements

شب کامنتی

تمام مدت به صندلی‌های لعنتی پرچ شده بودم! دوست داشتم بلند داد بزنم! تا جایی که امکان دارد بالا بپرم…
بالا و بالاتر

بردیا امیری تونست امشب من رو کامل کنه. با دو بلیط کنسرت کامنت باند. چیزی که امشب دوست داشتم بالا رفتن‌های صدا، گرفتن صدای اطرافیان، تپش صدا از بلندگوها، احساس شاد اطرافیان، خوشحال کردن دیگری و… بود. چیزی که مدت‌ها بود انتظارش را هم نمی‌کشیدم!

کیان پورتراب آهنگساز و ترانه سرایی قابلی‌ه ولی به پیشرفت زیادی نیازمنده، چیزی که در دیگر اعضای گروه هم مشهود بود. از دامرز باند، بردیا امیری گرفته تا میکس و مستر گروه پیمان همتی و …
موردی که بسیار مشهود هستش، پیروی گروه از دییو متیوس و ردیوهد است، مخصوصا ترک جدیدی که اسمش به خاطرم نماند بسیار نزدیک به یکی از کارهای ردیوهد بود.

موردی که بعد از این کنسرت به شدت عذابم داد، نوع راضی نگه داشتن اطرافیان بود! نه از طرف باند که از طرف رژیم!
مواردی که به صورت نسیه در اختیار مردم قرار می‌گیرد و با کلی شرط و شروط همکاری‌های نیمه نصفه انجام می‌پذیرد! در ادامه هم برای نگه داشتن رابطه مجبور به تشکرهای بی‌شاخ و دم از مسئولین حراست و ارشاد هستیم!

به هر صورت شب خوبی بود.

فرستنده: من/گیرنده:…

یادت هست؟ نه به گمانم!
آن زمان پدر و مادرت بر بالین مادرم بودند که من به دنیا آمدم، این را از آلبوم آبی بزرگ عکس‌م می‌گویم. تو نبودی و من امدم.
راستش به خاطر ندارم چطور با هم دوست شدیم، هر چند می‌دانم دلیلش پدرم و پدرت بود، بلاخره هم دانشگاهی بودند و مادرها هم کلی با هم رفت آمد داشتند و من و تو هم کم‌کم در عالم خودمان دنیای خودمان را ساختیم.

یادم هست از اولش هم می‌خواستی پزشک شوی و من سودای پرواز داشتم! من تخیل می‌کردم، دانشمند می‌شوم و دنیاها را نجات می‌دهم، می‌شوم منجم و فیزیکدان و زیست‌شناس و شیمیست که کلی نقاشی می‌کند و عاشق گل بازی است و تو می‌گفتی عاشق شعر هستی و آمپول زدن به مریض‌ها که خوب بشوند بروند پیش مادرشان. راستی از اول هم مامانی بودی برعکس من که به تنهایی خوگرفته بودم. تو مادرت همیشه همراهت بود و من! من مادرم دانشگاه، پدرم دانشگاه!
گذشت و ما آمدیم.
آمدیم ایران… یادت می‌آید؟ من که آن سال‌های سخت را فراموش نمی‌کنم. راستی فراموش کردم بپرسم وقتی برگشتی ایران به تو چه گذشت، به من که سخت گذشت سخت…

یادم هست وقتی مستاجر خانم تهرانی بودیم، خانه به قدری بزرگ بود که زمین فوتبالش کرده بودیم و توپ به سقف می‌کوبیدیم، من تنه‌ات می‌زدم و تو پخش زمین… من اینجا بود که کلی می‌خندیدم و تو اخم می‌کردی و لگ می‌پراندی…

دلم پر کشید… چقدر آن سال‌ها عجیب و سخت بود…

می‌دانی آخرین دوستی نزدیکمان به سال‌های کنکور تو بر می‌گردد، آخر تو یکسال کوچکتر از من بودی و من پدرت بودم. یادت هست من به تو می‌گفتم پسرم؟!

معلم‌های کنکورت را انتخاب کردم، کوچینی شیمی، نادری ریاضی، زیست شناسی یادم نیست آرام فر گفتم یا…

به هرحال قبول شدی… آقای دکتر.
دانشگاه رابطه‌ها را شست و تو مثل همیشه درسخوان بودی و من بازیگوش… من عاشق داستان ساختن و غوطه در تخیل‌هایم و تو عاشق درس و مشقت. حتی بزرگ هم شده بودیم با اشتیاق به داستان‌های بی سروته کودکیم نمی‌خندیدی… یادت هست گفتی عاشق اون داستان سگی بودی که عاشق صاحبش بود تا دمش را از دست داد، یا دخترکی معلول که با غرق کردن خودش در دریاچه روستایش را نجات داد؟

آخرین دیدارمان هم خوب نبود! فاصله‌هایمان بیشتر و بیشتر شده بود ولی باز برایم دوست تمام دوران بودی. یادت هست آخرین بار آبمیوه به دست با دوستان کودکی سربه‌سر هم می‌گذاشتیم؟ برای چند ماه پیش بود؟ ماه رمضان بود به گمانم، آخرین افطاری در مهمانی‌های دوره‌ایی بزرگترها. یعنی چندین ماه پیش…

آخ محمد دلم برای اون روزها تنگ شد.

دلم می‌خواهد یکبار دیگر کنارت می‌بودم… خیلی زود رفتی. امشب فهمیدم که از پیش‌مان رفتی… کجایش را نمی‌دانم فقط می‌دانم رفتی.

دلم برایت تنگ شد و تنگ می‌ماند.
دوستت دارم محمد شوشتری به یادت می‌مانم حتی اگر به مراسم تدفینت نیایم حتی اگر هیچ وقت به مانند همیشه به بهشت زهرا نیایم.

محمد امروز از ته دل برایت گریه کردم… محمد…//////

جنازه‌های دمکراسی

His final moments were as violent as the uprising that overthrew him.

  • تصاویر التماس‌های حقیرانه موجود ظالم و سراپا خون نگاه‌ها را به خود جلب کرده! تصاویری که آکنده از نفرت و احساس انتقام جویی از یک جامعه فئودالی است! جامعه‌ایی یا جامعه‌هایی که شرایط رسیدن به دمکراسی را لبخندزدن بر جنازه دیکتاتورشان می‌دانند. این جوامع با خون و انتقام سرآغاز خود را رقم زدند و دیکتاتور پیشین بی‌خون‌ریزی! بی‌خون این شد و اسیرکشی آکنده از نفرت همراه با التماس‌های دیکتاتور چه شود!

بیداری اسلامی، الهام گرفته از انقلاب ۵۷ است.
جمهوری اسلامی ایران

  • هر دیکتاتوری اپوزسیونی می سازد که کم و بیش هم‌شکل خود اوست، هم دیکتاتور جنس‌اش و طبیعت‌ش را از فرهنگی می‌گیرد که از آن متولد شده و هم اپوزسیون! شاید به  همین خاطراست که جامعه شعارش”الشعب یرید اسقاط النظام” را فراموش کرد.
  • حال کسی که خود را ولی‌امرالعراب می‌دانست با کشتن بیش از سیزده‌هزار نفر، با نوع کشته شدنش عده‌ایی را با خود همراه کرده، عده‌ایی که او را شهید قزافی می‌دانند و راهش را ادامه می‌دهند! پس گویی شکست حکومت لیبی پیروزي بود اما مرگ قدافی خیر.

برای اینکه بت‌ پرست نباشی کافی نیست که بت‌ها را شکسته باشی، باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی.
نیچه

  • اما کیلومتری آنطرفتر! دیکتاتوری خونخوار دیگری بیش از سه‌هزار همشهری! و هموطن! و انسان! را به خاطر صندلی قدرت به خاک و خون کشیده، جایی که جهانیان منتظر محاکمه‌ی دیکتاتوری دیگر بشاراسد هستند، دیکتاتوری همچون صدام، قذافی، شيخ خالد بن احمد بن محمد آل خليفه، حسنی مبارک، عبدالله ثانی، زین‌العابدین بن علی  و…!

حال باید دید بهار عربی و بیداری اسلامی، الهام گرفته از انقلاب ۵۷ است به کجا ختم می‌شود! هر سرآغازی خود سرآغازی است برای پایان خود.

 

The End of the Affair

12 Libya's new regime forces fire their weapons at fighters loyal to fugitive strongman Muammar el-Qaddafi as a comrade plays a guitar during a battle in Surt on Oct. 10, 2011, in a drive to control Qaddafi's hometown after a monthlong siege. (Aris Messinis/AFP/Getty Images) View original.

پ.ن: عکس‌هایی از نشنال جئوگرافی/لیبی

ضدقهرمان

صدای نویسنده هنوز داستانش را تمام نکرده در میان دست زدن‌‌های متمادی حاضرین و آفرین و مرحبا و براوو گفتن‌شان گم شد. فقط ضدقهرمان داستان که حقیقت ماجرا را می‌دانست گوشه‌ای ساکت نشسته بود و نگاه می‌کرد.پ.ن: گاهی نویسنده بودن خود ماجرایی دارد و گاهی قهرمان بودن و ضدقهرمان بودن یکی است.