اعلام تولد گدایی مدرنیسم

مدرنیسم به جز موارد هنری، معماری، موسیقی، ادبیات به گدایی رسید.

Modern begging Email

این تنها به ایمیل محدود نبوده بلکه به طرق دیگر هم اقدام به طلب پول یا گدایی مدرن کرده‌اند.

از موارد جالب توجه مورد اول اجازه تماس با طلب کننده پول بود که نگارنده‌ی ایمیل، شماره‌ی خود را در آخر به پیوست آورده است و در ارتباط بودن با طلب کننده یکی از شگرد‌های جالب توجه فرد است.

مورد دوم، طلب پول با اس‌ام‌اس است که این مورد بسیار زیاد و به طرق مختلف اتفاق افتاده است. از طریق خود فروشی تا موارد دلسوزانه به مانند مورد روبرو.

 

 

پ.ن: ولی به علت اینکه هر دور مورد در یک روز مجدد اتفاق افتاد به مانند كيويستو (1377) شروع دوره پست مدرن را بعد از ظهر 15 ژوئيه سال 1972 اعلام كرده‌، يعني «لحظه‌ايي كه مجموعه‌ خانه‌سازي پروئيت ايگوي سن‌لويي با ديناميت به تلي از خاك تبديل شد»، حال من شروع دوره‌ی گدایی مدرن ایرانی را امشب ۲۳ژانویه سال سیزدهم از دوهزارم پس از میلاد مسیح اعلام می‌دارم.

باشد که سال‌ دیگر، پست‌مدرنیسم گدایی را نیز شاهد باشیم.
آمین

قاصدک

یاد دارم، کودکیم اکثر اوقات تنها گذشت. انتظارها برای بازگشت پدر و مادر از کار و دانشگاه به خانه! انتظارها از بازگشت از مسافرت‌های طولانی!
شیشه‌ایی بزرگ از قاصدک‌ها داشتم که زیرپله‌ی پشت‌بام، به گمانم دور از چشم همه مخفی می‌کردم و هر از گاهی درد و دل کنان آن را به باد می‌سپردم. احساسات و هیجاناتم، تنها درگیر همین قاصدک‌های بیچاره، بود که سنگینی تمام غصه و عقده‌هایم را می‌کشید.
حالا سال‌هاست از آن کودک تنها گذشته و همچنان قاصدک‌ها را سنگین می‌کنم و به باد می‌سپام.

Ordinary people. The courage to say NO

قاطعيت، توانايي نشان دادن احساسات، عقايد، افکار و نيازهاي خود بطور مستقيم، آشکار و صادقانه است، در حاليکه ارزش ها و قوانين ديگران مورد حمله قرار نگيرد. قاطعيت به معناي ايستادن روي خواسته هاي خود، نشان دادن مخالفت و عدم موافقت با پديده‌اي و ماندن روي نيازهاي خود بصورت واضح و مشخص است. در قاطعيت تأکيد روي آن است که شما چه احساسي داريد و در نتيجه بايد دنبال يک راه مثبت براي نشان دادن و بروز آن بگرديد، تا اينکه بخواهيد با پرخاشگري و عصبانيت عمل کنيد.

 

‎(Extra)Ordinary people. The courage to say no. The photo was taken in Hamburg in 1936, during the celebrations for the launch of a ship. In the crowd, one person refuses to raise his arm to give the Nazi salute. The man was August Landmesser. He had already been in trouble with the authorities, having been sentenced to two years hard labour for marrying a Jewish woman. We know little else about August Landmesser, except that he had two children. By pure chance, one of his children recognized her father in this photo when it was published in a German newspaper in 1991. How proud she must have been in that moment.

 

فرستنده: من/گیرنده:…

یادت هست؟ نه به گمانم!
آن زمان پدر و مادرت بر بالین مادرم بودند که من به دنیا آمدم، این را از آلبوم آبی بزرگ عکس‌م می‌گویم. تو نبودی و من امدم.
راستش به خاطر ندارم چطور با هم دوست شدیم، هر چند می‌دانم دلیلش پدرم و پدرت بود، بلاخره هم دانشگاهی بودند و مادرها هم کلی با هم رفت آمد داشتند و من و تو هم کم‌کم در عالم خودمان دنیای خودمان را ساختیم.

یادم هست از اولش هم می‌خواستی پزشک شوی و من سودای پرواز داشتم! من تخیل می‌کردم، دانشمند می‌شوم و دنیاها را نجات می‌دهم، می‌شوم منجم و فیزیکدان و زیست‌شناس و شیمیست که کلی نقاشی می‌کند و عاشق گل بازی است و تو می‌گفتی عاشق شعر هستی و آمپول زدن به مریض‌ها که خوب بشوند بروند پیش مادرشان. راستی از اول هم مامانی بودی برعکس من که به تنهایی خوگرفته بودم. تو مادرت همیشه همراهت بود و من! من مادرم دانشگاه، پدرم دانشگاه!
گذشت و ما آمدیم.
آمدیم ایران… یادت می‌آید؟ من که آن سال‌های سخت را فراموش نمی‌کنم. راستی فراموش کردم بپرسم وقتی برگشتی ایران به تو چه گذشت، به من که سخت گذشت سخت…

یادم هست وقتی مستاجر خانم تهرانی بودیم، خانه به قدری بزرگ بود که زمین فوتبالش کرده بودیم و توپ به سقف می‌کوبیدیم، من تنه‌ات می‌زدم و تو پخش زمین… من اینجا بود که کلی می‌خندیدم و تو اخم می‌کردی و لگ می‌پراندی…

دلم پر کشید… چقدر آن سال‌ها عجیب و سخت بود…

می‌دانی آخرین دوستی نزدیکمان به سال‌های کنکور تو بر می‌گردد، آخر تو یکسال کوچکتر از من بودی و من پدرت بودم. یادت هست من به تو می‌گفتم پسرم؟!

معلم‌های کنکورت را انتخاب کردم، کوچینی شیمی، نادری ریاضی، زیست شناسی یادم نیست آرام فر گفتم یا…

به هرحال قبول شدی… آقای دکتر.
دانشگاه رابطه‌ها را شست و تو مثل همیشه درسخوان بودی و من بازیگوش… من عاشق داستان ساختن و غوطه در تخیل‌هایم و تو عاشق درس و مشقت. حتی بزرگ هم شده بودیم با اشتیاق به داستان‌های بی سروته کودکیم نمی‌خندیدی… یادت هست گفتی عاشق اون داستان سگی بودی که عاشق صاحبش بود تا دمش را از دست داد، یا دخترکی معلول که با غرق کردن خودش در دریاچه روستایش را نجات داد؟

آخرین دیدارمان هم خوب نبود! فاصله‌هایمان بیشتر و بیشتر شده بود ولی باز برایم دوست تمام دوران بودی. یادت هست آخرین بار آبمیوه به دست با دوستان کودکی سربه‌سر هم می‌گذاشتیم؟ برای چند ماه پیش بود؟ ماه رمضان بود به گمانم، آخرین افطاری در مهمانی‌های دوره‌ایی بزرگترها. یعنی چندین ماه پیش…

آخ محمد دلم برای اون روزها تنگ شد.

دلم می‌خواهد یکبار دیگر کنارت می‌بودم… خیلی زود رفتی. امشب فهمیدم که از پیش‌مان رفتی… کجایش را نمی‌دانم فقط می‌دانم رفتی.

دلم برایت تنگ شد و تنگ می‌ماند.
دوستت دارم محمد شوشتری به یادت می‌مانم حتی اگر به مراسم تدفینت نیایم حتی اگر هیچ وقت به مانند همیشه به بهشت زهرا نیایم.

محمد امروز از ته دل برایت گریه کردم… محمد…//////