قاصدک

یاد دارم، کودکیم اکثر اوقات تنها گذشت. انتظارها برای بازگشت پدر و مادر از کار و دانشگاه به خانه! انتظارها از بازگشت از مسافرت‌های طولانی!
شیشه‌ایی بزرگ از قاصدک‌ها داشتم که زیرپله‌ی پشت‌بام، به گمانم دور از چشم همه مخفی می‌کردم و هر از گاهی درد و دل کنان آن را به باد می‌سپردم. احساسات و هیجاناتم، تنها درگیر همین قاصدک‌های بیچاره، بود که سنگینی تمام غصه و عقده‌هایم را می‌کشید.
حالا سال‌هاست از آن کودک تنها گذشته و همچنان قاصدک‌ها را سنگین می‌کنم و به باد می‌سپام.

چهارراه

چهارتا راه. چهار راه… چهارراهمستانه با دوستی دیگر در راه چهارراه. مستانه از شناس بودن و شناخته شدن. کلاس زبان و دختری مقنه به سر. دختری با سیم‌های براق در دهن. سلام دختر سیمی مستی‌یمان را دوچندان کرد، مستی شناخته شدن بین تمام خیابان‌ها و چهار راه‌ها.پیشنهاد دختر سیمی را به یاد دارم، سلامش را نیز.پیشنهادی برای سفر، برای دچار شدن، برای افسانه‌ایی شدن و افسون شدن.زمانی نه چندان دور اولین سفر برایش تداعی کنند‌ی خاطرات بسیار شد. افسون کویر شکل گرفت و افسانه‌ها آغاز شد.گذر زمان و اتفاقات زمانه دنیا را چرخاند. چرخشمان به ماه رسید و حرف‌هایی در گوشی من ماه به جاهای باریک کشید. ماه سفره‌ی دلش را برایم باز کرد. ماه تمام ناگفته‌های پنهان را آشکار کرد. او دخترک تنهای ماه را به من نشان داد. همانی که گل ادریسی در دست چپ داشت و دندان‌هایش دیگر سیمی نبود و اینجا بود که ورودی کلبه‌ام  از زیر ابر آشکار شد. و هر کس حتی از دست رفته‌ترین انسان، در روح و جانش کلبه‌ای، در ورودی آن زنگوله‌ای دارد.گاه باد زنگوله را تکان می‌دهد.و صدای زنگوله دنیا را کر کرد.دنیایی که چرخش ما را به همان چهارراه کشاند و در همانجا گردی ماه برایمان  شد خاطره.زمان‌ها گذشت و گذشت. آقا یا خانم ماه بارها بالای سرمان لبخندها زد. خاطراتمان پر شد اما هیچگاه لبریز نه. خاطراتمان پر بود از داوود، گوددو، نادری، تاتر، سینما، مترو، فریدون، هاتچکلت، هنر، ۷۸، انقلاب، ولی‌عصر، راز، کرمان، خانه هنرمندان، سوباتان، کویرها و شهداد، مرنجاب، یزد، اصفهان، تجریش، بازار و و و و و…زمان‌ها گذشت، گذشت و گذشت. زمان‌های پر استرسی را درب کلبه‌ی دیگری‌ها خرج کردیم، زمان‌هایی که من پشت درب کلبه‌ی آنطرف آب‌ها می‌نشستم و او درون کلبه زجه‌هایش را برای گرفتن تکه کاغذی برای رفتن خرج می‌کرد. من کنار جوب آب به درخت و آسمان و زمین قسم می‌دادم و او درون کلبه به رئسا.سرخوردگی‌ها و فشارهای نرفتنش دلم را پر از اندوها کرد. رفتنش را دوست نداشتم ولی نرفتنش برایم عذابی دوچندان بود. شب‌ها با ماه گفتگو کردم و سفری دلم را برایش صاف. گفتم از رفتن و نرفتنش، گفتم از آرزوها و دلتنگی‌ها. آقا یا خانم ماه قولش را برایم فرستاد و رفت. ما نیز رفتیم، رفتیم کنار آبی آب‌ها. رفتیم برای درک کردن زندگیمان، رفتیم و آنجا بود که ماه به ما دوباره سر زد. دوباره ماه لبخند غمش را به ما نشان داد. او گفت وقت رفتنش سر رسیده.خوشحالیمان پر بود از احساس و من گریه دوری سر می‌دادم، هر چند دروغ گفتم و گفتم نیست احساس دوری. حال وقتش رسیده بود. وقت رقتنش.او رفت و من ماندم.من سکوت می‌نوشیدم و از آسمان آبی تغذیه می‌کردم. انتظار می‌کشیدم.تصویرها و روح‌ها احساس بد خوب می‌اوردند. می‌آوردند و من جز انتظار کاری نمی‌دانستم. انتظار اما مدت اندکی‌ست به پایان رسیده و ما نیز به پایان.امشب آقا یا خانم ماه، کامل می‌شود. می‌گویند امشب روز قهر آقا یا خانم ماه‌ست. روزي است که زیر سایه ما، ماه پنهان می‌شود. روزی که نمی‌دانم آیا می‌شود آخرین خواهشم را در چهاراه به او بگویم؟به او بگویم:دوهزارسال تنها بودم. تمام دوران کودکیم. هیچکس مسئول این تنهایی نیست. بین من و دنیا حصاری وجود داشت که روی آن فرشته‌ای که در دست چپ‌ش یک گل ادریسی (نوعی گلوله برفی آبی رنگ) داشت، پاسداری می‌کرد. من نیز کنار همان حصارک‌ها منظر. حال انتظارم به هیچ نشست. انتظارم به راه بی‌ماه ماند.خیلی وقت‌ها، مهم‌ترین حرف‌ها میان دونفر، همانی است که هرگز به یکدیگر نمی‌گویند.گاه باد زنگوله را تکان می‌دهد.من منتظر باد ماندم ولی گویی هیچ نسیمی نیست.

دروغشناسی

گاهی حقیقت را کتمان می کنیم زیرا انسانيت كهنه را با اعمالش از خود بيرون كرده ايم. کتمان حقیقت زندگی را به گورستانی بی پایان تبدیل می کند، گورستانی که جوانه کوچکترین حقیقت را در کام خود می کشد. دروغ خطاي عمدي بر عليه حقيقت است يا به طور ساده تر ، دروغ كتمان حقيقت است .
 هيچ دروغ از راستي  نيست.*  يعني هيچ ناراستي نميتواند از راستي باشد .
به يك معني ديگر يعني :  پشت هر دروغ واقعيتي است ، حقيقتي است كه دروغ گفته مي شود .
بسیاری افراد، دروغ منفعت خیز را، دروغ مصلحت آمیز می دانند، شاید دوست دارند اینگونه بیندیشند. در نظام اخلاق انسانی جایی برای دروغ، پیش بینی نشده است. به این معنا که این نظام به گونه ای طراحی شده که در آن، نیازی به دروغ نمی افتد؛ یعنی اگر ارزش های اخلاق انسانی در جامعه حضور جدی داشته باشند، هرگز نوبت به دروغ نخواهد رسید. غالب جواب های نقضی که به سود دروغگویی ارائه می شود، ناشی از بی توجهی به نظام اخلاق انسانی است. اخلاق انسانی، منظومه ای است که هر جزو آن، اجزای دیگر را معنادار می سازد. اگر ما بودیم و تنها یک رذیله به نام دروغگویی، آن موقع می توانستیم ادّعا کنیم که برای اصلاح میان مردم می توان دروغ گفت؛ چرا که در غیر این صورت، دشمنی پدیدار می شود. به زن و مرد می شد دروغ گفت، چرا که جز در این حال، ناسازگاری پدید می آمد. به کودکان و در موارد بی ضرر نیز می شد دروغ گفت. امّا، اگر جامعه ای در نظر بگیریم سرشار از هزاران معایب اخلاقی و ناهنجاری های اجتماعی، آن گاه در موارد بی شماری می توان دروغ گفت و تنها در جایی که هیچ ضرر وخاصیتی نداشته باشد، باید راست گفت.
بدین ترتیب، ما جامعه ای در نظر گرفته ایم که در آن، هیچ یک از ارزش های انسانی حاکم نیست و سپس از طریق تجربه یا تأمل دیده ایم که در چنین جامعه ای در موارد متعدد باید دروغ گفت و چاره ای جز این نداریم. آن گاه به این همه استثناها رسیده ایم. اما سخن از جامعه انسانی است که در آن، همه ارزش های انسانی حضور دارند. در این نظام اخلاقی، نه تنها انکار معایب دوستان، خلاف مروت و برادری است، بلکه بیان عیب ها، همچون هدیه دادن، ستوده است. در این نظام، صدق، ارزش خاصی دارد و صدّیقان، نیز رهبرانی باارزش.
حد القل 2 دليل براي دروغ گويي وجود دارد : 1 –  ترس .  2 –  غرور و تكبر
ترس دليل اول مي باشد . مي ترسيم زيرا از بيان حقيقت وحشت داريم . ما خود متوجه مي شويم كه مي ترسيم و جالب است كه مي دانيم داريم دروغ مي گوييم .
غرور و تكبر نيز عامل ديگري است .  به علت غرور مي خواهيم حتماً حرف ما به كرسي بشينه و براي همين هم مجبور به دروغ گفتن مي شويم .

*تعريف كتابمقدسي دروغ در 1 يوحنا 2 : 21 
پ.ن:در متن “نظام” می تواند شامل کشوری گسترده و یا جامعه ایی کوچک چون خانواده باشد.
پ.ن: از نظر بنده دروغ مصلحت آمیز در همان کفته ترازوی دروغ  قرار می گیرد.