بیکار

پاورچین پاورچین روی دیوار راه می‌رفت. با خونسردی تمام کوچه را زیر نظر داشت. لحظه‌ای بدون هیچ دلیلی نشست و به پایین نگاه کرد. از دیوار پایین پرید، بدون کوچکترین صدایی. لای علف‌ها دوید. همه‌جا را بو کشید. یک کرم خاکی پیدا کرد و آن قدر سر به سرش گذاشت تا گمش کرد. چراغ همشایه روشن شد. سعی کرد از زیر نور کنار برود. خیال نداشت کسی ببیندش. صدای افتادن یک حلبی توجه‌اش را جلب کرد. دوباره روی دیوار پرید.
گشت نیمه‌شب را دوباره از سر گرفت. گربه بیکار…

عذاب بی اعتنایی

بچه گربه کوچک و نحیف بود. انگار که ملتمس غذا باشه، لای بوته ها می پلکید. نصف خرمای خشکی که به دهن داشتم، تیکه کردم و سمتش انداختم. چهل، پنجاه ثانیه ( ی لذت بخش برای من)، آن را بو کرد، اما ناگهان با بی اعتنایی آن را رها کرد. ومن، مابقی تیکه خرما را به دهنم گذاشتم و گفتم ” ببین منو نمیکشه!”… من و تیکه خرمای رها شده، از عذاب بی اعتنایی سوختیم.

یه روز دو تا چشم سیاه

بعضي وقت ها آدم ها به يه چيزهايي عادت مي كنن كه اگه يه روز نباشه، بد جوري دلتنگش مي شن، درست مثل من كه به دو تا چشم سياه تو عادت كردم.
همون دو تا چشم سياهي كه يه روز عصر اومدن تو زندگيم. از همون روز بود كه مرغ سياهه از تخم گذاشتن افتاد. اينو تا به حال بهت نگفته بودم. مرغه پاك زده بود به سرش، هر روز مي رفت گوشه حياط، كنار بشكه هي نفت كز مي كرد تا غروب ، آخر سر هم به چيزي از توي باغچه پيدا كرد چپاند توي دهانش و خلاص. زبون بسته خيلي زجر كشيد تا مرد. اون دماي آخر هر چي دوا به نافش بستم افاقه نكرد. وقتي مي مرد يه جورايي به من نيگا مي كرد، انگاري مي گفت: “خاك بر سرت كه سر من هوو آوردي” حق داشت بيچاره. آخه مي دوني از وقتي تو امدي، من ديگه اونو Eye Crowتحويل نگرفتم. شايد اگه تو با اون دوتا چشم سياهت نيومده بودي، من الان اين جا نبودم. تنگ غروب، توي قبرستون بيرون شهرك، بغل قبرها سفيدي كه كنار هر كدومش به فانوس روشنه، تك و تنها.
يادش بخير، توي تنها سالي كه درس خوندم، اون موقع كلاس اول بودم، هميشه قبل از مدرسه با بچه ها ي شهرك مي اومديم توي زمين خاكيه بغل قبرستون و با خيرآبادي ها، فوتبال تيغي مي زديم. بعد همه مي رفتيم موتورآب كنار باغ “براتعلي نانوا” و تا اذان، توي آبي كه از يه لوله بزرگ مي ريخت توي حوضچه آب تني مي كرديم. هميشه وقتي مردهاي شهرك از كارخونه براي نماز و نهار مي زدن بيرون، ما مي فهميديم كه موقع مدرسه اس. شلوارها و روپوش هاي چرك و خيسمون رو برمي داشتيم و توي جاده هاكي كه دو طرفش سبزي كاري بود، گم مي شديم. Continue reading