قاصدک

یاد دارم، کودکیم اکثر اوقات تنها گذشت. انتظارها برای بازگشت پدر و مادر از کار و دانشگاه به خانه! انتظارها از بازگشت از مسافرت‌های طولانی!
شیشه‌ایی بزرگ از قاصدک‌ها داشتم که زیرپله‌ی پشت‌بام، به گمانم دور از چشم همه مخفی می‌کردم و هر از گاهی درد و دل کنان آن را به باد می‌سپردم. احساسات و هیجاناتم، تنها درگیر همین قاصدک‌های بیچاره، بود که سنگینی تمام غصه و عقده‌هایم را می‌کشید.
حالا سال‌هاست از آن کودک تنها گذشته و همچنان قاصدک‌ها را سنگین می‌کنم و به باد می‌سپام.

Advertisements

ناک اوت

ترمز دستی قطاری که با هزار امید به آن شتاب داده بودم کشیده شد!
گاهی فکر می‌کنم، هزاران سال هم بگذرد این کشور قابل برنامه ریزی نیست، تنها کسی که ضرر خواهد کرد کسی است که با اصول زمانی و برنامه از پیش تعیین شده پیش می‌رود!
حال به آخر صف رسیدم! و زمان‌های از دست‌رفته هیچگاه باز نمی‌گردد!

روز بارانی من

روزهای بارانی همیشه منتظر می‌مانم. منتظر صدای در، کسی در بزند و وارد شود. هر با تصور فرق می‌کند، گاهی قریبه‌ایی است و گاهی آشنا.

یکبار مادرم است و بار دیگر آلبرکامو.امروز منتظر ماندم و هیچکس نیامد، ساعت‌هاست و هیچکس نیامد. می‌دانستم امروز نوبتی هم باشد نوبت تو است ولی گویی امروز که روز من بود و روز باران، باز نبودن قسمتم بود.

ساعت‌هاست منتظرم.صدایی است پشت در، صدای چند سال پیش خودم! دلم برایش تنگ است.  شاید شاد نباشد اما هنوز خش صدایم آشناست. منتظر به دستگیره‌ی در التماسانه نگاه می‌کنم، اما تکانی ندارد.هیچکس وارد نمی‌شود.

در را باز می‌کنم.همه چون تکه ابری بیرون در شناورند، اما به محض باز شدن از آنجا می‌گریزند.

پ.ن: زمان برایم صفر می‌شود. سالی دیگر را در پیش دارم.

پ.ن: گذشت ولی گمان نمی کردم به این زودی دگر بار برایم بی‌انصافی‌ها زنده شود.

پ.ن: همین گم گشتگی برایم کفایت می‌کرد.

سیگار ِ بهمن

سيگار ِ بهمن، از جنس سیگار ِ تیر نيست! نه فيلترش صداي نوشته ها را خفه مي كند نه پك‌هاي دائم سه ساله‌ات، عمرش را تمام. آن چه كم و كمتر مي شود، عمر توست و نفست كه براي هميشه در سينه حبس خواهد شد.

بعد از ۱۰۰۰روز (≃۹۰۳روز)، زمانه‌ی کشیدنت به پایان رسید، گویی جنس بهمن امسال تغییری شگرف دارد و نفس‌هایش عمیق‌تر.

پ.ن: جنس بهمن امسال فرق‌هایش شگرف بود.

Housefly

خرمگس – اتل ليليان وينچ

شخصیت اصلی آخرهای داستان و بعد از مدتها بالاخره تصمیم می‌گیره که دفعه بعد که جما رو می‌بینه حرف‌هاشو بزنه. برای همین لحظه آخرِی که از خونه جما خارج می‌شه٬ روی یه کاغذ می‌نویسه: ” همه چیز رو آن جا خواهم گفت.” و کاغذ رو روی میز می‌ذاره. اما از بدِ حادثه٬ به دست سربازهای اتریشی‌ دستگیر می‌شه و دیگه هیچ وقت فرصت نمی‌شه اون رو ببینه.

خیلی خیلی بعد٬ یه نامه کوتاه به دست جما می‌رسه که این‌جوری شروع می‌شه: “سپيده دم فردا تيرباران خواهم شد . بنابراين اگر بخواهم طبق قولی كه داده‌ام همه چيز را به تو بگويم، بايد هم‌اكنون بگويم…”

پ.ن: بعضی حرف‌ها گفتنی‌ن، نه نوشتنی و نه پست کردنی. اما گاهی این “باشه بعدن”‌ها فرصت‌ گفتن‌شون رو می‌کشه. اگه و وقتی هم که گفته بشن٬ دیگه طعم‌شون عوض شده.