قاصدک

یاد دارم، کودکیم اکثر اوقات تنها گذشت. انتظارها برای بازگشت پدر و مادر از کار و دانشگاه به خانه! انتظارها از بازگشت از مسافرت‌های طولانی!
شیشه‌ایی بزرگ از قاصدک‌ها داشتم که زیرپله‌ی پشت‌بام، به گمانم دور از چشم همه مخفی می‌کردم و هر از گاهی درد و دل کنان آن را به باد می‌سپردم. احساسات و هیجاناتم، تنها درگیر همین قاصدک‌های بیچاره، بود که سنگینی تمام غصه و عقده‌هایم را می‌کشید.
حالا سال‌هاست از آن کودک تنها گذشته و همچنان قاصدک‌ها را سنگین می‌کنم و به باد می‌سپام.

Advertisements

One thought on “قاصدک

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s