روز بارانی من

روزهای بارانی همیشه منتظر می‌مانم. منتظر صدای در، کسی در بزند و وارد شود. هر با تصور فرق می‌کند، گاهی قریبه‌ایی است و گاهی آشنا.

یکبار مادرم است و بار دیگر آلبرکامو.امروز منتظر ماندم و هیچکس نیامد، ساعت‌هاست و هیچکس نیامد. می‌دانستم امروز نوبتی هم باشد نوبت تو است ولی گویی امروز که روز من بود و روز باران، باز نبودن قسمتم بود.

ساعت‌هاست منتظرم.صدایی است پشت در، صدای چند سال پیش خودم! دلم برایش تنگ است.  شاید شاد نباشد اما هنوز خش صدایم آشناست. منتظر به دستگیره‌ی در التماسانه نگاه می‌کنم، اما تکانی ندارد.هیچکس وارد نمی‌شود.

در را باز می‌کنم.همه چون تکه ابری بیرون در شناورند، اما به محض باز شدن از آنجا می‌گریزند.

پ.ن: زمان برایم صفر می‌شود. سالی دیگر را در پیش دارم.

پ.ن: گذشت ولی گمان نمی کردم به این زودی دگر بار برایم بی‌انصافی‌ها زنده شود.

پ.ن: همین گم گشتگی برایم کفایت می‌کرد.

Advertisements

4 thoughts on “روز بارانی من

  1. آمدیم نبودید پیغام گذاشتم.تولدت مبارک.
    راستی دستگیره ی درت مشکل داره ها:)

  2. مدتها بود که سری به اینجا نزده بودم. صفحه وبلاگ عوض شده. دیگه اسامی رو که گاه گاهی کامنت میذارن، نمیشناسم.
    اما خیلی خوشحالم.
    حال و هوا، همون حال و هوای سه چهار سال پیشه.
    کلام، همون کلامه، با همون شور و احساس، فقط پخته تر شده.
    برای من این صفحه همون کسی بود که مدتها پشت در بود و من فراموش کرده بودم، در رو روش باز کنم.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s