چهارراه

چهارتا راه. چهار راه… چهارراهمستانه با دوستی دیگر در راه چهارراه. مستانه از شناس بودن و شناخته شدن. کلاس زبان و دختری مقنه به سر. دختری با سیم‌های براق در دهن. سلام دختر سیمی مستی‌یمان را دوچندان کرد، مستی شناخته شدن بین تمام خیابان‌ها و چهار راه‌ها.پیشنهاد دختر سیمی را به یاد دارم، سلامش را نیز.پیشنهادی برای سفر، برای دچار شدن، برای افسانه‌ایی شدن و افسون شدن.زمانی نه چندان دور اولین سفر برایش تداعی کنند‌ی خاطرات بسیار شد. افسون کویر شکل گرفت و افسانه‌ها آغاز شد.گذر زمان و اتفاقات زمانه دنیا را چرخاند. چرخشمان به ماه رسید و حرف‌هایی در گوشی من ماه به جاهای باریک کشید. ماه سفره‌ی دلش را برایم باز کرد. ماه تمام ناگفته‌های پنهان را آشکار کرد. او دخترک تنهای ماه را به من نشان داد. همانی که گل ادریسی در دست چپ داشت و دندان‌هایش دیگر سیمی نبود و اینجا بود که ورودی کلبه‌ام  از زیر ابر آشکار شد. و هر کس حتی از دست رفته‌ترین انسان، در روح و جانش کلبه‌ای، در ورودی آن زنگوله‌ای دارد.گاه باد زنگوله را تکان می‌دهد.و صدای زنگوله دنیا را کر کرد.دنیایی که چرخش ما را به همان چهارراه کشاند و در همانجا گردی ماه برایمان  شد خاطره.زمان‌ها گذشت و گذشت. آقا یا خانم ماه بارها بالای سرمان لبخندها زد. خاطراتمان پر شد اما هیچگاه لبریز نه. خاطراتمان پر بود از داوود، گوددو، نادری، تاتر، سینما، مترو، فریدون، هاتچکلت، هنر، ۷۸، انقلاب، ولی‌عصر، راز، کرمان، خانه هنرمندان، سوباتان، کویرها و شهداد، مرنجاب، یزد، اصفهان، تجریش، بازار و و و و و…زمان‌ها گذشت، گذشت و گذشت. زمان‌های پر استرسی را درب کلبه‌ی دیگری‌ها خرج کردیم، زمان‌هایی که من پشت درب کلبه‌ی آنطرف آب‌ها می‌نشستم و او درون کلبه زجه‌هایش را برای گرفتن تکه کاغذی برای رفتن خرج می‌کرد. من کنار جوب آب به درخت و آسمان و زمین قسم می‌دادم و او درون کلبه به رئسا.سرخوردگی‌ها و فشارهای نرفتنش دلم را پر از اندوها کرد. رفتنش را دوست نداشتم ولی نرفتنش برایم عذابی دوچندان بود. شب‌ها با ماه گفتگو کردم و سفری دلم را برایش صاف. گفتم از رفتن و نرفتنش، گفتم از آرزوها و دلتنگی‌ها. آقا یا خانم ماه قولش را برایم فرستاد و رفت. ما نیز رفتیم، رفتیم کنار آبی آب‌ها. رفتیم برای درک کردن زندگیمان، رفتیم و آنجا بود که ماه به ما دوباره سر زد. دوباره ماه لبخند غمش را به ما نشان داد. او گفت وقت رفتنش سر رسیده.خوشحالیمان پر بود از احساس و من گریه دوری سر می‌دادم، هر چند دروغ گفتم و گفتم نیست احساس دوری. حال وقتش رسیده بود. وقت رقتنش.او رفت و من ماندم.من سکوت می‌نوشیدم و از آسمان آبی تغذیه می‌کردم. انتظار می‌کشیدم.تصویرها و روح‌ها احساس بد خوب می‌اوردند. می‌آوردند و من جز انتظار کاری نمی‌دانستم. انتظار اما مدت اندکی‌ست به پایان رسیده و ما نیز به پایان.امشب آقا یا خانم ماه، کامل می‌شود. می‌گویند امشب روز قهر آقا یا خانم ماه‌ست. روزي است که زیر سایه ما، ماه پنهان می‌شود. روزی که نمی‌دانم آیا می‌شود آخرین خواهشم را در چهاراه به او بگویم؟به او بگویم:دوهزارسال تنها بودم. تمام دوران کودکیم. هیچکس مسئول این تنهایی نیست. بین من و دنیا حصاری وجود داشت که روی آن فرشته‌ای که در دست چپ‌ش یک گل ادریسی (نوعی گلوله برفی آبی رنگ) داشت، پاسداری می‌کرد. من نیز کنار همان حصارک‌ها منظر. حال انتظارم به هیچ نشست. انتظارم به راه بی‌ماه ماند.خیلی وقت‌ها، مهم‌ترین حرف‌ها میان دونفر، همانی است که هرگز به یکدیگر نمی‌گویند.گاه باد زنگوله را تکان می‌دهد.من منتظر باد ماندم ولی گویی هیچ نسیمی نیست.

Advertisements