عجیب دردیست

زخم می‌خوریم، از آدم‌های کار و معاشرت‌های ناچار، از آدم‌های باید، از آدم‌های عزیز ِ نمی‌شود ازشان بُرید.

بعد فرار می‌کنیم. می‌خزیم توی غار، به لیسیدن زخم‌ها.

عجیب بودنش کجاست؟ این که نشانی غار ما را همه‌ی آدم‌های کار و معاشرت، آدم‌های باید، آدم‌های عزیزِ نمی‌شود ازشان برید، دارند؛ به همان دلیل ساده که نمی‌شود ازشان برید.

اما آن‌ها که بایدی نیستند، یا اگر بایدی در داشتن‌شان داریم، یک‌سر از دوست داشتن است، از هوایی که اگر نباشند، نیست؛ نشانی از غار ما، خبری از حال ما ندارند.

از بس که نزدیک آن‌ها نقش بازی کردن را از یاد می‌بریم و می‌ترسیم از نشان دادن خود زخم‌خورده و رمیده‌مان. از بس که به آن‌ها می‌توانیم بگوییم نه و خیال‌مان راحت است که می‌فهمند و به دل نمی‌گیرند.

این می‌شود که از هر مرهمی و تسکینی، دوری می‌کنیم و هی خودمان را می‌گذاریم دم تیغ، از بس که “مجبور”یم. … حالا، اگر آدم زخم بردارد از آن‌که اگر نباشد هوایی برای نفس کشیدن هم نیست، نمی‌دانم حکم‌اش چیست. آدم باید سر به بیابان بگذارد، شاید.

Advertisements