snap

 

  

بنزین کم فندک اجازه روشن شدن نمی داد. از دود و آتش کبریت بیزارم، ولی چاره ایی نیست.آتش تلخ کبریت را به سیگار می کشم. خیابان خلوت بود و تنها حرکت، دودی است که به ابرها نمی رسید.
دسته کلاغ ها کنار ابرها می چرخیدند و با حرکت بال ها خود را، از منظره ی موحش ابرهای یخ بسته دور می کردند. غلظت شب آنقدر زیاد بود که روشنائی روز قاد نبود بر آن چیره شود و عقب می نشست و روز همینکه پا می گذاشت گویی خاموش می شد.
 
هوس گورستان کردم!
در تاریکی مقدس نامم را به زحمت از روی سنگ قبر خواندم، سرد بود ولی ترسناک نه.
حال به دنبال تاریخ مقدسش می گردم، البته نه از آن جهت مقدس که آنها در پتو برخی حوادث “تاریخ ” مقدسی شده اند بلکه از آنجهت که به  گورستان را امکنه مقدس می دانم.
از تاریخ بگذریم، که هر چه بود باور داشتم و تنها چیزهای پیش پا اعتاده و مبتذل از ذهنم می گذرد. به خودم می گویی تو ابنجا هستی! دو متر زیر پای من و شاید سه متر. درست یادم نیست. آن چه را می بینم باور نداشتم. و حال تنها چیزی که می بینم، پر است از اسم. حال زیر خروارها تاریکی احساس سبکی می کنم.
 
حال اعتراف می کنم مدتی است موسیقی “رکوئیم فره” را می شنوم، گویی که آسمان و دریا و زمین آماده پذیرفتن هستند؟ شاید احساس مالیخولیایی است ولی این افکار و خواب ها مدتی است هر چند کوتاه، با من همراه است.
 
ابرها آن بالا اشکال عجیبی به خود گرفته اند!
این اشکال را تصور انسانی ما به آنها می بخشد. همینگونه که خواب و افکار را نیز تصور می بخشد!

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s