هیچ

از هیچ نمی هراسم, نه از مرگ نه از ظلم.

‌پایان ماجرای این روزها چه خواهد بود؟
“ندا” با اسلحه قاچاقی کشته شده
خیلی بیشرم هستید!!!
دستگیری ضاربان یک بسیجی در اغتشاشات اخیر تهران
و ضاربان کوی دانشگاه چطور؟!
شهادت عمار ياسر در جنگ صفين
بخوانید تا عبرت بگیرید
گلایه از رویکرد رسانه ملی (رسانه​ای که ملی نیست)
آیا فقط گلایه کافیست! آیا این موضوع نباید شفاف سازی شود!
بازداشت بیش از 20 گزارشگر و بلاگ نویس
امیدوارم که خس و خاشاک نباشند
حسين دلير،مستندساز، ناپديد شد
همانند دوستان و… من
دور تازه تقابل با لاريجاني

“جوان بائر” همدردی کرد
یکی از خوانندگان دهه 70

To the People of Iran:i

 

In you the world sees the power of nonviolence. We hear it in the roar of your silence and see it in your eyes

as you sit down peacefully in the face of terror. We are moved by your courage and inspired by your sacrifices.i

I am fortunate to be alive to witness this movement. I send you my prayers, love, and support.i

 

Joan Baez

Advertisements

One thought on “هیچ

  1. حكايت بهشت
    گويند يكي از مؤمنين را وارد بهشت مي كنند… به محض ورود ياد توصيفهايي كه در دنيا از بهشت شنيده بود مي افتد . مي بيند كه جوي ها و نهرهاي فراوان از شير و عسل در كنار درختان ِ سر به فلك كشيده جاري ست و هواي لطيف و آهنگ هاي موزون فضا را انباشته است .
    در كنار نهري ، سفرة صبحانه اش را گشوده و چاشت مفصلي مي خورد ، ناگاه وي را عطسه‌اي عارض ميشود ، بلا فاصله حوري زيبا در مقابل وي حاضر شده و از وي مي پرسد : سرورم ، مرا صدا كرديد ، در خدمتگذاري حاضرم !
    مؤمن شگفت زده مي‌‌گويد : من كسي را صدا نزدم، فقط عطسه نمودم.
    حوريه مي گويد : اينجا همه مرا اينگونه صدا مي كنند، حالا هم آمده ام ، و آماده ام كه آنچه مي خواهي برآورده كنم !
    مؤمن كه تاكنون موجودي به آن زيبايي نديده بود ، في الفور بند شلوار را مي گشايد و مشغول مجامعت با او مي شود ، در آخرين لحظات مجامعت ، از فشاري كه بر مؤمن آمد ناگهان و بي اختيار بادي از ماتحتش خارج مي شود و بلا فاصله فرشته اي با قد بلند و اندامي تنومند ، با ذَكري آماده بكار در مقابلش ظاهر مي شود !
    مؤمن دست از مجامعت كشيده و مي پرسد : كه هستي و اينجا چه مي كني ؟
    پاسخ مي شنود : من غلمان هستم و فرشتة ذكور مقيم بهشت ، تو مرا صدا زدي حال آمده ام و در خدمت تو هستم !
    مؤمن : من كسي را صدا نزدم فقط در اثر فشار، گوزي از من ناخواسته خارج شد.
    غلمان مي گويد :در اينجا همگان مرا اينگونه صدا مي زنند ! و بدون معطلي مؤمن را بر گردانيده و چنان او را مي‌گايد كه چهار ستون بدن مؤمن به لرزه مي افتد .
    مجامعت به پايان مي رسد و حوريه و غلمان از نظر مؤمن نا پديد مي گردند، مؤمن هم سفره خود را جمع كرده و لنگان ، عزم خروج از بهشت را جزم مي كند هنگامي كه ميخواهد از دروازه بهشت خارج گردد، در بان متعجب علت خروج را از وي سؤال مي كند .
    مؤمن مي گويد : مرا در روز بيش از يك عطسه عارض نميشود ، ولي روزانه صدها گوز مي زنم ، اينجا به كار من نمي‌آيد، كه براي يك كُس كردن صد باربخواهند كونمان را پاره كنند.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s