Sacrifice…!!

تولد «هابيل» ، نامزدي من، مرگ «اريك» ،- و آشفتگي زندگي ام ، بي اينكه بتوانند به اين بي دردي پاياني بخشند ، انگار مرا بيش از پيش فرو مي قربانیبردند ، تا به آن حد گمان ميرفت اين سستي و خمود، حتي نتيجه ي اختلاط افكارم يا اراده ي مرددم باشد…آرزو مي كردم ، در رطوبت زمين، همچون نباتي بخوابي بي پايان فرو روم – گاهي به خود مي گفتم كه لذت در پايان رنج و مرارتم در خواهد رسيد و آزادي روح و جان را در به تحليل رفتن جسم مي جستم.- بعد، از نو ، ساعات متمادي مي خوابيدم ، درست همچون كودكان كه در خانه اي پر جنجال ، نيمه ي روز هم به خوابشان ميكنند ؛ هر چند از فرط گرما به اغماء فرو ميرفتم…..
نوشته: آندره ژيد

Advertisements