کوچک

اتاقم دیگر جایی برایش نیست که بنشینم و سیگاری آتش کنم.
خانه نامرتب‌تر از همیشه… این عید هم همیشه بلای جانم بوده… همه جای خلوتگاهم را زیرورو کرده!
به هر حال بلندی ساختمان چند طبقه‌ی ما خلوتگاهی بزرگ با اسمانی پر ستاره‌ایی دارد…
پ.ن: این روزها دوستی کوچک پیدا کرده‌ام… از دور صورت گرد و کوچکش را روی دو دستش میگذاره و از پشت پنجره برای هم شکلک بازی می‌کنیم… شب‌ها کار ما دوتا شده همین بازی کودکانه… شاید همین کودک نجات بخش روزهای بد من باشه.
امیدوارم همیشه با همین زیبایی بمونه.

Advertisements