سراب

هنوز زهر درست از بدن بیرون نرفته. درد در عضلات چرخ می زنه. تنها توی مبل فرو رفته شاستی به دست خیره نگاه می کنم. انگار تصویر را نمی تونم روی کاغذ بپاشم.
نگاهی به ساعت می اندازم. تنهایی را تا نیمه شب تخمین می زنم. پاکت را بر میدارم. دنبال آتیش به آشپزخانه. از پنجره نگاهی به قرمزی آسمون می اندازم.
شاستی را بر می دارم. پشت بام آزادی بیشتری داره. و لبه ی پشتبام باز هم آزادی بیشتر.
چندتا پک عمیق می زنم… با پاها را آویزان نگاهی به پایین می اندازم. دستم را روی شاستی می اندازم… صدای آهنگ را تا ته می کشم…
با ضرباهنگ قلم رقصش می گیره… خطوط سریع حرکت می کنه…
وقتی خطوط گسیخته می شوند… معنای بیشتری به دست می آمدند شاید.
یه نشانه ها ایمان دارم… دود را تا بالای سرم دنبال می کنم… انگار همه ابر می شدند…
چقدر بزرگ… چقدر بلند… چند زیبا!
قلم از بالای شاستی سر می خوره… پایین میره. پایین و پایین تر… کوچیک و کوچیکتر… از بالا دیگه نمی تونم ببینمش… چقدر بد!
صدای آهنگ به اوج می رسه… همونجا دراز می کشم.
شب رو روبروی خودم می بینم… قلم زمخت تر رو بر می دارم… درازکش می کشم…
چیزی نمی بینم… شاستی را کنار می اندازم… درازکش آتش را از جیبم در می آورم. دلم می خواهد ابرهای بیشتر بسازم… شاید که بارون بباره.
ستاره کم هستند… ولی خطوط را بینشان را می شناسم… افسانه هایشان را نیز. سکوت و سادگی افق را همیشه تحسین کردم… شفافی و بی نقصی آفتاب را نیز.
دوست دارم ستاره ها را… درست به مانند سرابی در آسمان هستند… دوست دارم سراب ذهنم را پاک کنم… دوست دارم سراب بشوم.

Advertisements