شاهزاده کوچولو

همزادپنداری می‌کنم… شده‌ام شاهزاده کوچولوی قصه‌هایم. کریزان و بی‌حوصله. تنها در کویر تنهایی در جایی دور دست… با چند دل مشغولی.
پاکی احساساتش متضاد با آدم بزرگ‌ها… دلم می‌خواد مثل قدیم‌ها هی سوال کنم… بپرسم و فضولی کنم.
از بزرگ شدن می‌ترسم… از خاکستری شدن… از میل‌های زمینی… از هوای سرد… از دوری پدر و مادر و برادر… و از همبازی‌هایم… می‌ترسم ولی گریزی نیست. باید بپذیرم… اما…
امان می‌خواهم… زمانی چند تا شاید بزرگ شدن را بپذیرم.

پ.ن: تمام شب را با خاطرات آخرین کویر سپری کردم. با عکس های بی کیفیت… با سکوت و تنهایی پر ستاره. کویر می خواهم تا شاید همبازی شاهزاده کوچولوی رویاهایم شوم… ستاره می خواهم تا شاید از روی تک تک آنها گذر کنم تا سیاره ایی دور از آدم بززگ ها پیدا کنم… سیاره ایی با دو آتشفشان خاموش… یک گوسفند و یک گل قرمز زیر یک شیشه.
دلم برای کوچک بودن هر روز بیشتر تنگ می شود. من کوچک نیستم. انسانی بزرگ هستم که عضلاتش درد می کند و احتیاج به گریه دارد.

Advertisements