رکوئیم

به ركوئيم فره گوش مي‌كنم، يعني در ذهنم به آن گوش مي‌كنم، صفحه‌اش را ديگر ندارم، ديگر آن را پيدا نمي كنم.
اينجا بيش از حد صفحه دارم، بيش از حد كتاب دارم، از همه چيز بيش از حد دارم. بي‌هيچ، به اين موسيقي كه مانند آب ملايم است گوش مي كنم. يك ركوئيم و با اين وجود مرگ در آن تنها درباره‌ي زندگي سخن مي‌گويد. گويا مرگ وجود ندارد. انگار در موج‌ها و تغيير گام‌هاي اين ركوئيم، تنها زندگي وجود دارد. بقيه‌ي‌ِ ركوئيم‌ها را دوست ندارم. موتسارت يا وردي مرگ را با غرش‌هاشان جشن مي گيرند،‌آن شب را به همراه سرما پيش مي آورند. من هيچ، جز اين موسيقي را دوست ندارم. موسيقي‌يي كه ديگر نيازي به شنيدن آن ندارم./

Advertisements