گذشته

پر مي كنم كيسه ي سياه را
از احساس جمع شده ام،
و كمي پيش از شب
به كوچه مي برمش
به اين اميد
كه سهم زباله جمع كن ها باشد:
از ماموران شهرداري باانصاف ترند
بي آنكه به كارشان بيايد
چيزي را بر نمي دارند
و رنج بردن اش را
به خود تحميل نمي كنند،
حتي اگر سياه كيسه اي باشد
انباشته از احساس آدمي.

پ.ن: اگر كارنامه را نبسته بودند، مي توانستم به جاي اين چرند گويي از كيارستمي بخوانم. از آن شعرهاي هايكو وارش. نوستالوژي مي بلعم اين روزها.
احساس مي كنم بايد پست هاي قبليم را بازم تكرار كنم؟! احساس چرخش زندگي دارم، هر دفعه زندگي از اول شروع مي شه تا باز برگرده سر نقطه‌ي اولش؟! چرا نمي دونم؟ در حال حاضر هم مي خوام از فلسفه احمقانه دور باشم… لطفا نگين نـــــــــــــه.

Advertisements