سن بندیکتوس

هوای بارانی شانه هایم را لمس می کرد، می شد خاکستری هوا را پکی زد مثل همه ی سیگارهایی که بیهوده روشنشان کردم و بی هیچ درخششی خاموش شدند. همان نیمکت همیشگی را می گویم! همانی که کز کرده بود گوشه ی مزرعه، همان جایی که بی خود خودش، تنهاییت را مثل انعکاس آینه پرت می کرد توی چشمانت، همان نیمکتی که روبروش، زمین صاف بی رمق بود با آن مجسمه ی حضرت مریم آویخته از درخت، که هر از گاهی، تلنگری می زد به روح ناآرامت. باد هم می وزید در آن خیسی نگران پاییزی، که اگر لحظه ای، چه می دانم، از روی بی گناهی، هر چند هم کوتاه، لبخندت را می سپردی به تک تک کلماتی که می شناختی و بی هیچ گله ای، مصلوبشان می کردی. رک و راست بگویم، من همه ی شعرهایت را از برم عزیز!

Advertisements

One thought on “سن بندیکتوس

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s