یه روز دو تا چشم سیاه

بعضي وقت ها آدم ها به يه چيزهايي عادت مي كنن كه اگه يه روز نباشه، بد جوري دلتنگش مي شن، درست مثل من كه به دو تا چشم سياه تو عادت كردم.
همون دو تا چشم سياهي كه يه روز عصر اومدن تو زندگيم. از همون روز بود كه مرغ سياهه از تخم گذاشتن افتاد. اينو تا به حال بهت نگفته بودم. مرغه پاك زده بود به سرش، هر روز مي رفت گوشه حياط، كنار بشكه هي نفت كز مي كرد تا غروب ، آخر سر هم به چيزي از توي باغچه پيدا كرد چپاند توي دهانش و خلاص. زبون بسته خيلي زجر كشيد تا مرد. اون دماي آخر هر چي دوا به نافش بستم افاقه نكرد. وقتي مي مرد يه جورايي به من نيگا مي كرد، انگاري مي گفت: “خاك بر سرت كه سر من هوو آوردي” حق داشت بيچاره. آخه مي دوني از وقتي تو امدي، من ديگه اونو Eye Crowتحويل نگرفتم. شايد اگه تو با اون دوتا چشم سياهت نيومده بودي، من الان اين جا نبودم. تنگ غروب، توي قبرستون بيرون شهرك، بغل قبرها سفيدي كه كنار هر كدومش به فانوس روشنه، تك و تنها.
يادش بخير، توي تنها سالي كه درس خوندم، اون موقع كلاس اول بودم، هميشه قبل از مدرسه با بچه ها ي شهرك مي اومديم توي زمين خاكيه بغل قبرستون و با خيرآبادي ها، فوتبال تيغي مي زديم. بعد همه مي رفتيم موتورآب كنار باغ “براتعلي نانوا” و تا اذان، توي آبي كه از يه لوله بزرگ مي ريخت توي حوضچه آب تني مي كرديم. هميشه وقتي مردهاي شهرك از كارخونه براي نماز و نهار مي زدن بيرون، ما مي فهميديم كه موقع مدرسه اس. شلوارها و روپوش هاي چرك و خيسمون رو برمي داشتيم و توي جاده هاكي كه دو طرفش سبزي كاري بود، گم مي شديم.

همون موقع ها بود كه يه آقاهه با كيف مشكي اومد و منو معاينه كرد، بعد يه چيزي روي كاغذ نوشت و داد به دايي غلام و پول گرفت. از اون به بعد من ديگه هيچ وقت مدرسه نرفتم. آخه زن دايي نذاشت، مي گفت من چلم، مي گفت اون آقا كيفيه گفته كه من چلم، روي كاغذ هم نبشته. منم مجبوري موندم توي خنه و مرغ سياهه شد مونسم. نمي دوني چقدر دوست دارم يه بار ديگه توي اون آب يخ موتورآب دراز بكشم تا مورمورم بشه. هيچ وقت يادم نميره ، يه بار كه توي حوضچه دنبال تشتك و تيله مي گشتيم، سر يه تيكه آهن كه زير آب مث تشتك بود، زدم ابروي بهرام، پسر دايي غلام را با آرنج شكوندم. با اين كه شبش زن دايي حسابي تلافيشو در آورد، ولي بازم بهرام كينه منو به دل گرفت و از همون موقع شديم دشمن خوني هم. شايد اگه من اون كارو نمي كردم، تو حالا زنده بودي. حتما الان كه ايي غلام و زنش دارن همه جا رو دنبالم مي گردن، دنبال شون راه افتاده و وقتي زن دايي، ننه؛ باباي مرده ما رو لعن و نفرين مي كنه خوش به حالش مي شه. مي دوني اگه من پيدا نشم، بهرام عشق مي كنه. هدا كنه هيچ وقت پيدا نشم.
Crowاين جا چقدر سرده، تو هم سردته؟ چي مي گم، تو كه مردي، حاليت نيس. ميتي، كاش منم مي مردم. كاش اصلا اون روز پام مي شكست و اصلا نمي امدم پشت پنجره. همون روز كه مليحه خانم، همسايه ديوار به ديوارمون دوباره با شوهرش دعواش شده بود و زير كتك، كس و كارش رو فحش مي داد. سر و صدا رو كه شنيدم، اومدم پشت پنجره، پنجره اي كه از مردن مرغ سياهه به اين طرف، يك، دو، سه تا ميله آبي پشتش اومده بود. اونا رو مرتضي جوشكار به سفارش دايي غلام جوش داده بود. اون روز بيشتر اهل محل امده بودن روي پشت بوما تماشا مي كردن. همون جا بود كه تو رو ديدم. با يه كلاغ ديگه كه به سياهي خودت نبود. نشسته بودين روي آنتن كج خونه مليحه خانم و توي حياط رو نيگا مي كردين. نمي دونم چطور شد كه براي يه لحظه دوتايي زل زديم توي چشم هاي هم. من و تو “ميتي چل” و “كلاغ زاغي”. اينو براي هر كي بگم آني مي فهمه كه چرا پشت پنجره اتاق منو سه تا ميله آبي زدنو در رو به روم قفل كردن. زاغي جون! از همون موقع مهرت به دلم نشست. نمي دونم چرا، شايد چئن خيلي شبيه من بودي، وقتي ديدمت، ديگه صداي هيچ چيز رو نشنيدم. نه صداي گريه هاي مليحه خانم و نه صداي خنده مردم روي پشت بوما رو. خشكم زده بود، بدنم شل شده بود، قلبم تند تند مي زد. انگار كه “بابا جان رضا”ي خدا بيامرزم رو ديده باشم مي خنديدم. شايد باورت نشه زاغي، قبل از تو، شب هايي كه دايي غلام توي اتاق بغلي، توي رخت خوابش، انگار كه با زن دايي با هم عاروق مي زدن، “بابا جان رضا” و “ننه رقيه” ميومدن توي خوابم. “ننه رقيه” يه لباس سرمه اي با گل هاي قرمز تنش مي كرد و چادر شو مي انداخت روي سرش. اولش حسابي منو بغل مي كرد و تند و تند با ماچ هاي خيسش قلقلكم مي داد آخه دندون نداشت طفلك. بعد چادرش رو مي بست به كمر و سر و تن منو توي تشت مي شست.خانه قديمي بابا رضا
“بابا جان رضا” هم لباس كارهاي آبيشو، همونايي كه باهاشون مي رفت كارخونه، تنش مي كرد. اون فقط نگام مي كرد. آخه دست نداشت كه بغلم كنه. من خيلي بچه بودم، همون موقع ها كه نمي فهميدم دست هاش توي كارخونه پاي دشتگاه برش قطع شده بود. “بابا جان رضا” دور واي مي ايستاد و وقتي من تميز مي شدم و كبودي هاي روي تنم، كه شاه كارهاي زن دايي بود معلوم مي شد، دو دفعه مي گفت: ” عزيز بابا؛‌ عزيز بابا” بعد گريه مي كرد و دايي غلام و زنش رو لعن و نفرين مي كرد  من خنك مي شدم. ننه رقيه هم گريه ميرد. وقتي مي رفتن “بابا جان رضا” آستين هاي خالي لباسشو تكون مي داد، منم خوشم ميومد و مي خنديدم. اونا هم مي خنديدن و مي رفتن، بعد تي دلم يه جورايي مي شد. اون روز هم وقتي تو رو ديدم، انگاي كه از خواب باشم توي دلم يه جورايي شد. اين ها رو تا به حال به كسي نگفتم، چون باورش نمي شه. آخه كي باورش مي شه، ” ميتي چل” خواهرزاده شيرين عقل بل بلـه گوش آقا غلام،‌ توي بيداري از پشت پنجره هاي اتاقش كه يكي، دو، سه تا ميله آبي داره، يه چيز قشنگ ديده؟ كي باورش مي شه كه يه كلاغ زاغي توي بيداري لب هاي شكري منو مي خندونه؟ كي باورش مي شه كه “ميتي چل” عاشق يه كلاغ شده؟ عاشق كلاغ!

Advertisements