غرقاب زمان

“آیا باید از این انگیزش فرمان ببرم؟”
“من آیا دعوی برابری با آن را نداشتم؟”

آه که خودِ اعمال ما، به اندازهُ رنجهای ما، روند زندگی را در ما متوقف می سازد!
تن مادی که بیشتر با ما بیگانه است، با هر ان چیز والا که جان درک می کند مخالفت می ورزد، آنگاه که ما به نعمتهای این جهان دست می یابیم، هر چه را که ارزش بیشتری دارد دروغ و افسانه می شماریم.
عواطف شریفی که به ما زندگی می بخشند، زیر احساسات خاکی خفته می گردند “نزار” می شوند.
نیروی تخیل که، سرشار از امید، در بیباکی پرواز خویش خواسته است در جاودانگی گسترش یابد، همین که ببیند هر آنچه از بهروزی که آرزو می کرده است در “غرقاب زمان” محو می گردد، به جولان در فضایی خرد رضا می دهد. اضطراب می آید و در ژرفای قلب مان جا می گیرد و دردهای نهفته در آن پدید می آورد، مدام دست و پا می زند و شادی و آرامش را در آن نابود می کند، همیشه هم نقابهای تازه به تازه به چهره می آراید، گاه اندیشهُ یک خانه و یک باغچه است، و گاه یک زن، یک بچه، و آن با یک آتش است، آب است، خنجر است، زهر است!… ما برای چیزهای که از دست نداده ایم اشک می ریزیم!

من با خدا برابر نیستم! این را بس عمیقاً احساس می کنم. من شباهتی جز به کرم ندارم که جایش در خاک است، غذایش را در آن می جوید و زیر پای رهگذران له می شود و دفن می شود.

همهُ چیزهایی که این دیوارهای ستبر و بلند در صد لوح برایم نگهداری می کنند، آیا چیزی جز خاک و خاشاک است؟ آیا آنچه را که من کم دارم باید اینجا بجویم؟ شاید لازم باشد که این هزاران جلد کتاب را بخوانم تا ببینم که آدمیان دربارهُ همه چیز در دلهره بوده اند و تنها، جابه جا، یک تن خوشبخت روز زمین چهره نموده است! _ آی، تو، جمجمهُ بینوای میان تهی، چیست که پنداری “زهر خندت” را حوالهُ من می کنی؟ آیا برای این است که بگویی مغز تو هم زمانی مانند مغز من انباشته از مفاهیم مبهم بود؟ یا بگویی که مغزت روشنایی تام را می جست و، در غروبی غمناک، از سر بیچارگی در جستجوی “حقیت” پرسته زد؟

Advertisements