روزنــه ی سـیاهی

نگاه خيره او از خلال نرده ها بسيار كسالت آورد بود
چيز ديگه اي رو نمي تونه بپذيره
براي آن انگار هزاران نرده وجود داره
و پشت آن هزار نرده هيچ دنيايي نيست.

انگار در دايره هاي بسته مدام قدم مي زند
گامهاي پر قدرتش، مثل يك رقص تشريفاتي به دور يك مركز بود؛
آنجا كه اراده اي عظيم متحير مي گردد.
طي دوره ها، پرده هاي چشم بي صدا كنار مي روند
و اندامي داخل مي شود
ميان سكوت سخت شانه ها سر مي خورد و قلب را تسخير كرده و مي ميرد

در ميان سكوت ها، روحي وارد مي شد
و جسمي شكسته
حالا او ديگر نيست
شايد كه سياه باشد
شايد هم؛ مرده.

Advertisements