بر رفتن

قرار بر رفتن شد. هر چند يكي از يكي سخت تره. سخت ترين شرايط براي بقا. سخت ترين شرايط براي زنده نگه داشتن. مي گن توي اونجا چيزي به اسم انسانيت رعايت نمي شه ولي من انسانم حتي اگه آدم نما باشم، آخه آدم با انسان كلي فرق مي كنه.
بر سخت بودن قضيه شكي ندارم، فقط مي دونم بايد خوش بگذرونم، بايد را نمي نويسم كه داد مي زنم.
سالهاست كه توي كوه و دشت و صحرا دست و پنجه نرم كردم، ولي مي دونم كه اين دفعه خيلي قضيه بايد جدي تر باشه. اين دفعه هفته ها كه نه ماه ها بايد زنده بمونم براي اينكه ثابت كنم، يك چيز را… من هم مي تونم، كه تنبل نيستم، هيچ… بلكه جنگجو هم هستم… من مي جنگم حتي در شرايط واقعي… حتي توي شرايط واقعي.
ديروز وقتي براي آخرين باز از كوه بندعيش پايين مي آمدم، زير تمام اون لگدهاي باد، زير تمام غرش رعد كه با فاصلهٌ نه چندان دور، زمين و آسمون را به هم مي دوخت، به تمام اون تگرگ هايي كه بدنت را درست مثل سرب هاي داغ كه نه سرد سوراخ سوراخ مي كرد فكر مي كردم كه فردا بايد درست توي اين شرايط ولي واقعي تر زير گلوله ها با صداي توپخونه ها، توي يك جاي سرد از يك سراشيبي براي نگه داشتن، خودم فرار كنم… اين دفعه واقعا بايد فرار كنم!
من مي توانم را فرياد نمي كشم كه بايد اجرا كنم.

تا چند ماه اينجا نمي نويسم كه نمي تونم بنويسم.
از تمام دوستاني كه جويا بودند، دنيا دنيا مرسي. امروز بعد از شنيدن اين چندتا خبر كه شايد لايهٌ چركيني دارند و به خاطر همين اينقدر مورد محبت قرار گرفتم ذوق مرگ شدم، اونقدر خودم را لوس كردم كه باورم نمي شد كه اينقدر هم مي شه آدما لوس بشن…
هر چند توي جايي كه كلي انتظار داشتي هيچ خبري نبود و از گودالي كه فقط برات يك گودال بود حالا شده يك چاه، همون چاهي كه مي تونه جاي ريختن خودت باشه. اي چاه هاي مهربان كه هزار بار به من جا داديد هزار بار ممنون.

پ.ن: احساس جالبي نيست وقتي مي بيني توي بدترين مكان، بدترين زمان، بدترين شرايط و بدترين هاي ديگه باشي، حالا در حين نوشتن فكر نكنم ادبياتي مثل ادبيان ساموئل بکت،‌ خوزه ساراماگو، ارنست همینگوی و… داشته باشم ولي سعي مي كنم حداقل داستان سفرم را بنويسم اين دفعه به سبك و سياق جوناتان سویفت.

Advertisements

12 thoughts on “بر رفتن

  1. اين دو سال بايد به من و تو خوش بگزره و من مطمئن هستم خيلي ها بعدها آرزو مي كنن …
    2 سال نارنجي جيغ چه حالي بايد بده

  2. درود نازنين
    من عاشق آنانم كه عاقل‌اند و ديگران ديوانه خوانندشان.
    زيباست نوشتارهاي شخصي‌ات.
    تو نيز سري زن و دست‌كم ريچالي بارمان كن !
    پيوسته شاد و هماره پرتوان زي
    آزاد

  3. سلام.از رفتنت هم غمگين شدم هم خوشحال.
    از دلتنگي هات دلم گرفت.گرفت…گرفت.
    نيلوفر وبستني و قارچ و شبگردي ها هم دلتنگ و وفادار حضور خود توان.با كسي قسمت نشدن .خط خطي نشدن.
    قوي باش.صبور.آروم… مثل هميشه.
    تو يادو خاطرم هميشه پرسه ميزني.هنوزم بهترينها رو برات مي خوام.
    اميدوارم بهت سخت نگذره و زود برگردي.دلم خيلي وقته برات تنگه…

  4. از خبر رفتنت خيلي ناراحت شدم. تو در اين مدت بدون اينكه بداني و بخواهي بخشي از زندگي و خاطرات من شده اي.
    به تو يك تشكر بدهكارم . بابت زنده كردن شوق دوباره نوشتن در وجودم.
    جبران خليل جبران راست ميگفت كه محبت در موقع وداع نقاب از چهره بر مي دارد .شايد خيلي وقيحانه و احمقانه به نظر برسد كه بدون هيچ پرده پوشي بگويم دوستت دارم . احساس مي كنم كه اين نيروي عشق است كه به من جسارت ميدهد اينقدر بي پروا باشم و مصلحت انديشي را كنار بگذارم . از تو متشكرم . متشكرم كه نا خواسته طعم عشق را به من چشانيدي.
    مطمئنم كه دعا در حق دوستي كه هرگز نديدمش اما حضورش را خيلي بيشتر از كساني كه هر روز ميبينمشان احساس مي كنم مستجاب ميشود.
    پس برايت دعا ميكنم.

  5. سلام ………..شما درست ميگوييد بين بشر و ادم و انسن كيلومترها راه است افسوس كه ما فقط با بشرها سرو كار داريم!!!!خوشحال ميشم بم سر بزنيد

  6. سلام علی آقا
    نوشته هات مثل همیشه خوب و خوندنی بود!
    راستی منم بالاخره یه وبلاگ دستو پا کردم…..
    ـآدرسشو برات میفرستم
    لطفا نظرتو در مورد نو شته ها بیان کن
    http://www.takpar63.blogfa.com

  7. تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست
    گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

  8. سلام به سرباز گردان 031 … چطوري حاجي ؟ الان مرخصيه كه باهم گرفتيم (بعد از چاپخونه ) اميدوارم وقتي اينو مي خوني منو يادت باشه … يعني چاپخونه رو هم همينطور … ان آقاي شماره 2 …. شنبه يا يكشنبه مي بينمت … چاكس حاجي

  9. اين دفعه من مرخصي 24 ساعته اومدم و تو نه … الان داري تو پادگان علف چيني مي كني . 3 هفته مونده از آموزشيمون … اميدوارم حالت خوب باشه … تا 11 يا 12 ساعت ديگه مي بينمت … فعلا….

Comments are closed.