شانس

وقتي اسم شانس مي ياد ياد زندگي ام مي افتم. بعد از تقريبا سه روز پي در پي كار، با بچه ها گفتيم حالا كه خيابونا خلوته بريم بيرون براي استراحت چند ساعته. هنوز نيم ساعت نگذشته بود كه سر خيابون تصادف كرديم. الان هم داغون داغونيم. خوني خوني، هز چند به نظر مي رسه طبق معمول من سالم تر از همه موندم با اين تفاوت كه لباسها كمي بيش از اندازه پاره پاره شده.
بي حالي و اعصاب خوردي يك طرف، كار هم يك طرف، الان هم زخمي شدن خودمون و دوستامون يك طرف. احتمالا كار بيش از اون چيزي كه بايد طول مي كشه.
به اين مي گويند، شانس.

Advertisements

6 thoughts on “شانس

Comments are closed.