قدمت درون

امشب حال عجيبي دارم، ‌گويي كه از مرگ رهايي يافته ام و در قطاري به مقصد نا معلوم سفر مي كنم.
كمي حق دارم،‌ وقتي تمام شب را پياده روي كرده باشي و نخوابيده سر ظهر با صداي گوشي نيم بندت بلند شوي. وقتي بعد از يك ساعت درد و دل چيزي بفهمي كه خود خواسته ايي ولي نه براي خود كه براي ديگري و به ضرر خود، كمي عوض مي شوي احتمالا!
امروز اشك آلود بودم،‌غمگين نبودم، فقط اشك آلود بودم، به گمانم. گريان ولي خوشحال، گرچه سعي مي كردم خوش باشم. ولي گويي چيزي درونم داغ مي شد و مي جوشيد، پردهً مه جلوي چشمانم را گرفته بود، پرده ايي كه به زور پلك زدن هاي مداوم از هم باز مي شد و نمي شد.
دقيقا احساس كسي را دارم كه ته دنيا گير كرده، سياه و سياه و سياه. پذيرش اين همه سياهي تنم را سرد مي كند، سرد و خشمگين و سست!
هر چند سرد و سستم ولي به سياهي شب محتاجم، شايد هم از س عادت باشد.
پس كمي منتظر ماندن براي پيدا شدن سياهي آسمان تا نبينند كيستي، برايم پر است ازاهميت. حال در تنهايي قدم زدن و چند نخ آتش زدن همراه با موسيقي و گاهي اوقات باران و برف شده عادات ترك نشدني شبانهٌ من. تا صبح چقدر راه بود؟
خسته ام امشب. برمي گردم خانه، زودتر. پيرزن ارمني همسايه از روي عادت سلامي مهربانانه پرت مي كند. فكر كنم همسن ساختمانشان باشد. پيزنم هم غمي دارد به گمانم. غمي كه مهربانيش را بيشتر كرده. پيرزن دستي به روي سرم مي كشد، گويي مرا بسيار سال هاست كه مي شناسد، شب و ابديت جهان را منكر مي شود و بلند آيه ايي از كتاب آسماني مي خواند. تنها يك جمله.
و بعد از موعضه؛ وقتي كه گفت حسين هم به مانند مسيح درد كشيده است، پس ما كجا باشيم، سير گريه كردم. در اتاق تنهايي ام گريه كردم؛ و درد آرام نگرفت.

Advertisements

5 thoughts on “قدمت درون

  1. اين آدم هاي شبيه مه مرا به ابديت عجيبي مي برند. اين آدم هاي شبيه مه چه بي تاب حضور و بي قرار فراق اند.
    باران ماه نثارت!

  2. مدتهاست كه دردها با گريه آرام نميگيرند …
    سرتق شدند …

    من نميدونم تا صبح چقدر راهه … خيلي دوس دارم يه بار تجربه كنم …
    يه بار خواستم امتحان كنم …اما آقا پليسه بيدار بودو حالمو گرفت !

Comments are closed.