پاکیزه اند ناپاکان

احساس كساني را دارم كه مورد تجاوز واقع شده اند. ديوانگي است، اما دارم لذت مي برم، نه از تجاوز، بلكه از به دست آوردن اين همه شناخت از اين همه آدم در اين دنيا. دنياي كثيفي نيست، آدم هاي اين دنيا هم كثيف نيستند، ذهن ها اما كثيف گشته اند. اين را نمي گويم كه عينيت بخشيده باشم به حرف ” مرثيه ي ديگر ” شاملو، اين را مي گويم كه بدانم و از ياد نبرم كه سرشت ما همه پاك است و وجودمان همه ناپاك. اين ناپاكي نسبي است اما و من از اين كثرت سياهي در پس زمينه ي سپيد آدم ها بيزارم و بيزار…
احساس كساني را دارم كه مورد تجاوز واقع شده اند، اما با جسمي دست ناخورده چنين احساسي چه معنايي دارد؟ اثبات چيزي مجرد از جسم و تن.
روح زخم خورده ي خسته ام را
به دوش مي كشم
از اين لحظه ي زندگي
به لحظه ي بعدي
و فرياد بر نمي آرم
مبادا دوره ام كنند
و زخم بيشتر زنندم
اين بار بي شك جسم ام را نشانه مي روند
تا ديگر توان به دوش كشيدن آن جرثومه را
از كف بدهم
و در گوشه اي از اين
انبوه كوچه ها
رهايش كنم .
آرام مي گذرم از هر لحظه ي زندگي
مبادا زخم زنندم
و وادارم كنند كه
نعش روح ام را
رها كنم
در لحظه اي از ميان انبوه لحظات.

Advertisements

2 thoughts on “پاکیزه اند ناپاکان

  1. اوهوم …
    ذهن ها كثيفند …
    و فرياد بر نمي آرم
    مبادا دوره ام كنند
    و زخم بيشتر زنندم

    ===
    احساستو ميفهمم اما نميتونم معنيش كنم …
    😦

  2. متاسفم كه دچار همچين حسي شدي.واقعا سخته و حتي مي تونه تهوع آور باشه ولي شايد بخشي از بزرگ شدن باشه.و پا گذاشتن از روياهاي ذهن به واقعيات زندگي .شايدم نبايد رنگها رو به سپيد و سياه و آدمها رو به خوب يا بد تقسيم كرد.همه چيز شايد نسبي علي جان.

Comments are closed.