ارضای دل

خب وقتی من عصر يكهو بلند می شوم شال و كلاه می كنم كه بروم شهر كتاب زرتشت يعنی دلم می خواهد قدم بزنم و با خودم خلوت كنم. يعنی دلم هوای بيرون را كرده و اين “چشمه” و “ثالث” سر كريمخان ارضايم نمی كند. سابق بر اين از آن دخترك فروشنده اش كلی خاطره داشتم. همان كه آنقدر با من خودمانی شده بود كه يواشكی هر سری كلی روی كتابها بهم تخفيف می داد و كلی كتابهای ليست نوشته ام را پيدا می كرد و می آورد تا بروم بگيرم. اما ديگر نمی روم آنجا. آنجا ۳ مشكل بزرگ دارد، يكی اينكه بيش از حد نزديك خانه است و جلوی پياده روی ام را می گيرد. دوم اينكه اكثر كتابهايی كه می خواهم را ندارد. سوم اينكه نمی شود زياد معطل كرد و نصف كتاب را خواند و تصميم درست گرفت…
حالا در عوض با پسرك قد كوتاه “زرتشت” دوست شده ام. مدام توی دست و پای مشتری ها می پلكد و هر چه پيدا نكنی را می دهد دست ات. امروز يكجوری سلام كرد فكر كردم ديگر وقت اش است كه از او هم تخفيف بگيرم. اما ديدم نخير. دخل بساطش سواست.

طبق معمول از در كه وارد می شوم می پيچم سمت راست و شروع می كنم به بالا پايين كردن كتابهای فلسفه و جامعه شناسی. بايد هم شان را خواند. يكی از زير دست ات در برود می تواند راه ات را به كل عوض كند. درست مثل رمان های بريتانيايي كه اگر يكی شان را نخوانی نمی فهمی جريان ادبيات از كجا آمده و دارد كجا می رود و درست مثل ستون تك و تنها افتاده ی شعر كه بالاهايش را شاملو و فروغ و سياوش كسرايی گرفته اند و پايين هايش را كه هيچكس نمی بيند پر است از شعرهای تازه ی آدم های تازه . نه خبری از تعهد است و نه خبر از حرفهای بزرگ در آستانه ای، اما شعر شعر است. نمی شود از هيچ كدام گذشت. درست مثل كتابهای فلسفه و جامعه شناسی…
دست و دلم به پژوهش های فلسفی “ويتگنشتاين” نمی رود. حقيقتش حرفهای ويتگنشتاين به قدر كافی سخت است كه وقتی ترجمه شود چيزی عجيب و غريب از آب در آيد و نشود خواندشان. “درباره ی رنگها” يش را كه گرفتم بخوانم تازه فهميدم نه تنها علاقه ی زيادی به فلسفه ی تحليلی ندارم بلكه توان درك اش را هم ندارم. درست مثل متون عرفانی است. سخت و گنگ و نامفهوم. با يك پس زمينه كه در ذهن ايجاد می كند: چرا بايد به اين همه سوال پاسخ داد؟

از خير ويتگنشتاين گذشته ام. اما اين كتابهای چپولی را به اين سادگی نمی توانم رها كنم. “نظريه های سياسی در قرن بيست و يكم”: نظريات محافظه كاری و ليبراليسم” را می خواهم بردارم كه تازه يادم می آيد جلد يكش را كه در مورد ماركسيسم هست تازه به نيمه رسانده ام. بايد از خيرش بگذرم. چند كتاب ديگر هم همينجوری از ليست خريد خارج می شود. يك كتاب از “والتر بنيامين” هم مدنظرم بود كه وقتی تورقی زدم ديدم همچين چيز جالبی هم نيست.
از آن سه رديف با دو كتاب “جامعه شناسی سياسی – بشريه” و “مسائل مدرن و مناقشه های پست مدرن” دل می كنم. يك كتاب انسان شناسی نشر هرمس عجيب چشم ام را گرفته بود. يادم رفت برش دارم. يادم باشد برای سری بعد. يكسر می روم سراغ شعرها. ترجمه ها چنگی به دل نمی زند. يعنی بخش ترجمه شعرهايش ناكامل است. دلم می خواست آن كتاب اورهان ولی كه پيش تر در كافه بلاگ ديده بودم را بردارم كه منصرف شدم. ديد خوبی ندارم نسبت به آن. وسواس عجيب ام در مورد انتشارات ها در انتخاب كتاب عجيب دست ام را می بندد. در عوض ” تو خواب عشق می بينی ، من خواب استخوان” اورهان ولی را بر می دارم. به ترجمه ی احمد پوری خوشبين ترم و به انتشارات اش هم. پيش تر برشت شاعر عبداللهی را گرفته بودم از همين انتشارات و يك هفته ام را ساخته بودم با آن. دلم می خواست مجموعه اشعار آلمانی به ترجمه ی عبداللهی را هم بردارم اما هم فكر پول را كردم و هم ترسيدم شعر زده شوم. دلم می خواهد كمی از اين شعرهای بی در و پيكر و بی اصل و نسب سپيد ايرانی بخوانم. “گرناز موسوی” انتخاب خوبی بود به گمان ام. ” پا برهنه تا صبح ” اش را بر می دارم و هر چه می گردم به دنبال شعرهای آسيه امينی نمی يابمشان. پسرك می گويد تمام شده است. قول می دهد برايم بياورد. از آن قول های كتابفروش ها…

اين رمان پيام يزدانجو هم بايد چيز جالبی باشد. عنوان فرعی اش پرومته ی پسامدرن هست و وقتی چند برگی از رمان را خواندم ديدم چيز بدی هم نيست. يكجورهايی مثل نوشته های فلسفی و ترجمه ها و باقی چيزهايش توی مايه های پست مدرنيسم هست. من هيچوقت ديد خوبی نسبت به اين جريان پست مدرنيسم نداشتم اما حداقل دلم خوش است كه آنها هم مدرنيته را نقد می كنند، آنها هم ساختاز كنوني را مي شناسند و مي دانند كه اين ساختار است كه گند زده به بود و نبود تمام مردم جهان…

فريبا وفی تكميل كننده ی سبد خريدم بود، اين ” حتی وقتی می خنديديم ” را آن روز برفی بعد از پاييز برايم گفته بود و همان روز تصميم گرفتم كه بگيرم و بخوانمش. ترلان و پرنده ی من فريبا وفی را نيمه خوانده بودم و مانده بود اين مجموعه داستانش كه گفت بخوان و حالا برداشته ام كه بخوانم.
طبقه ی پايين را هم سری می زنم. هم مرد پشت ميز و هم دخترك پشت صندوق مشغول صحبت با تلفن هستند و ترجيح می دهم كه بيش از حد آنجا نمانم . كاست ” پروژه ی تهران – پاريس ” كه گمش كرده بودم و يك كار تلفيقی از يك گروه جز و يك گروه سنتی است را می خواهم. مرد می پرسد كه می خواهم گوش بدهم يا ببرم؟ نمی دانستم كه اينجا می شود نشست و كمی گوش هم داد. می گويم می خواهم ببرم و می گيرم و می برم.

– زرتشت خلوت تر از هميشه است. دم دماي غروبش معمولا سوت و كور و ساكت است. اگر هم حركتی هست توی ماشين هايی است كه از كنارت می گذرند. كمتر كسی بيرون قدم می زند. دو دختر قد كوتاه جلوی من در حال قدم زدن هستند، دو پسر هم موازی با آنان در حركت هستند، اول گمان می كنم با همند و بعد كه پسر خداحافظی می كند و دختر می گويد مزاحمتان می شوم می فهمم كه جدايند و داشتند علاقه رد و بدل می كردند . به جز اين ۴ نفر و زنی تنها و پسركی كه آهنگ های محلی می خواند و راه می رود هيچ كس در زرتشت يافت نمی شود. كمی با خودم فكر می كنم و زير لب چيزهايی زمزمه می كنم. تاكسي ها را در ايستگاه می بينم. می روم و سوار می شوم و تا خانه شعر می خوانم. دلم م خواست مسير طولانی بود و من نمی رسيدم به خانه. چيزی شبيه آن مسير طولانی هر روزه ي بهار – انقلاب ، با آن ايستگاه تاكسي پر از خاطره…
خونه پر از حرفهای مشكوك است. دلم می گيرد و خوشحالم. مجموعه ای از حس های متناقض را با خودم خركش می كنم اين طرف و آن طرف. كلاس فردا به هم می خورد و طبق معمول اين چند هفته درس هم كه نمی شود براي شاگردان آماده كرد.

Advertisements

7 thoughts on “ارضای دل

  1. سلام علی جان. مدتیه که از سایتت دیدن میکنم و اونو میخونم . اجازه دارم لینکتونو توی وبلاگم بذارم و تورو دوست جدیدم بدونم؟

  2. سلام علي جان. راستش خيلي به خودم باليدم از اينكه افتخار دادي اومدي. من فقط و فقط براي اين مينويسم كه دوستائي كه سر ميزنن يه كمي سرشون گرم بشه و از اون حال و هواي گرفته در بيان. يه دعام به جون من بكنن. هر جند كه توي دل خودم هيچ خبري از شادي نيست.
    مرسي از حضور گرمت…

  3. از خير ويتگنشتاين نگذر … حيفه … !
    يه ماهي ميشه اينجا برو بيا دارم … ولي بار اول بود كه كامنتينگتو باز كردم … اين صفحه ي سياش خيلي باحال بود … خوشمان آمد … ( كامنتينگا معمولا” سياه نيستن)…
    هم ميخواستم بگم از خير ويتگنشتاين نگذر و هم ميخواستم بدونم آيا افسردگي پس از زايمانت رفع شد يا نه ؟!

    گوش كن :

    ساده است نوازش سگی ولگرد .
    شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود و گفتن اینکه سگ من نبود .
    ساده است ستایش گلی ، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد .
    ساده است بهره جویی از انسان ، دوست داشتنش بی احساس عشقی ، او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمت.
    ساده است لغزشهای خود را شناختن . با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم
    ساده است که چگونه میزییم
    باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم .

  4. مدتی بود علاوه بر خیلی دلبستگیهای دیگم کتاب رو هم کنار گذاشته بودم. ولی یه جورائی دوباره دلم میخواد برم کتاب فروشی یه دلی از عزا در بیارم….مرسی که یادم انداختی….
    بابا بچه مثبت !!!!!!!!!
    کریسمس مبارک

  5. دوست دارم اين همه كتاب خريدن و خوندنو.ولي چيزي كه مشكوك تره خودت و نوشته هاته.
    منتظرم…

  6. سلام
    خيلي وقت بود كه چيزي ننوشته بودي . دلم براي نوشته هات تنگ شده بود. راستش بد جوري به يادداشت هاي شما عادت كردم . اگر يك هفته نيام سراغت و يه كامنت الكي نذارم احساس ميكنم يه چيزي گم كردم.
    اما در مورد كتاب:تازگيها كتاب” فردايي ديگر” شهيد آويني رو خوندم فوق العاده بود . توصيه مي كنم از دستش نديد.

Comments are closed.