بی کنش

حيوان بي شعور .
سهمگين ترين سهم من از دنيا همين بود. بايد اين سهم را از كسي مي گرفتم كه اگر هم حيوان بودم با او انساني رفتار كرده ام. حالا چه فرقي مي كند كه او تنها مي خواسته به دعواي بين خودش و يكي ديگر پايان بدهد و از من مايه گذاشته است؟ چه فرقي مي كند كه من در اين ميانه اصلا هيچ كنشي نداشته ام كه بخواهد انساني باشد يا حيواني … ؟
چه فرقي مي كند كه من تنها تصادفا اين را شنيده ام؟
كاش ديوار بين اين دو صحبت ها اينفدر باريك نبود. كاش دنيا به اين حد كوچك نبود! كاش صحبت ها به اين حد راحت به كوشم نمي رسيد… كاش صدايش اينقدر بالا نرفته بود.
احساس مي كنم يك چيزي در درونم تخريب شده است، بي خود و بي جهت. بي خود و بي جهت كه نه، يك چيزي در درون ام تخريب شده است، با ضربه ي هولناك يك تركيب وصفي بي ارزش. با بي ارزش شدن يك دنيا انسان بودن. من هر چه بودم در قالب انسان بودم. حيوان؟ حتي نمي تاونم به ببخشيدهاي مضحك اش گوش كنم(گر بگويد). به نظرم جنايت يعني همين. بد نيست گاهي اوقات كنش هاي حيواني از خودم نشان دهم. دلم نمي سوزد لااقل…
اين است تفاوت بين حيوان و انسان… هر چند در اينجا حيوان بودن بيشتر معناي انساني پيدا مي كند. هر چند ديگر تفاوتي نمي كند، لااقل براي او، بايد مثل خود او با او رفتار كرد… رفتاري حيواني، با خواسته ها و اميال دروني كه بيشتر خوي حيواني خود مهمتر است تا گذاشتن كوچكترين احترام براي ديگران. بايد كنش هاي حيواني از خودم نشان دهم… كه اميدوارم توانش را داشته باشم.

Advertisements