پیچیدگی های بی مورد

سلام نمي كند و حال ام را هم نمي پرسد .
به احوال پرسي ام هم جواب نمي دهد .
گريه مي كند و جواب ” چه شده ؟ ” هايم را هم نمي دهد .
چند جمله را نقل مي كند از عشق سالهاي گذشته و بعد مي گويد مي رود بخوابد . بدون شنيدن جواب از من مي رود و مي خوابد .
بيدار نشسته ام اينجا ، صفحان را بالا و پايين مي كنم و به واقع خسته مي شوم از اين همه پيچيدگي .
انسان هايي با زندگي هاي متفاوت ! با احساسات متضاد و ندانم كاريهايي كه مثل خون در بدنشان جريان دارد و در اين ميانه انسان هايي كه مي دوند ، به هر سو ، براي چيزي . هر چيز .
انسان هايي مثل من .

Advertisements