لطفأ بخوانید و شرم نکنید

واقعيت زشت و زيبا ندارد و بايد آن را پذيرفت هر چند كه ظاهري زشت و بي پروا داشته باشد
هر چه در اين رابطه بود(بخوانيد تا بفهميد كدام رابطه) گرد آوردم چه براي خود در آينده چه براي ديگران كه كم يا هيچ اطلاعي از آن نداشتند. دو داستان كاملأ مستعار و واقعي در اين رابطه، عكس هايي در اين ارتباط، مقالات ايراني كه هر جا پيدا كردم و به نظر قابل استفاده آمد. اميدوارم كه با خواندن آن مرا به خاطر رك بودن قضيه سرزنش نكنيد.

Desert flower: The extraadinary journey of a desert nomad – Waris Dirie
گل صحرا”سفر شگفت انگيز دختري در آفريقا”

واريس ديري و كاتلين ميلر – ترجمه: شهلا فيلسوفي، خورشيد نجفي (نشر چشمه- پاييز 1383، تهران)

…آن شب هيجانزده بيدار ماندم تا ناگهان مادرم را ديدم كه بالاي سرم ايستاده است.هوا هنوز تاريك بود، قبل از سحر، زمانيكه تاريكي كم كم جاي خود را به روشنايي ميداد و سياهي آسمان به خاكستري مي گراييد. او با ايما به من فهماند كه ساكت باشم و دستش را بگيرم. من پتوي كوچكم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا مي دانم چرا دختران را صبح زود با خود مي برند. مي خواستند قبل از آنكه كسي بيدار شود آنها راببرند تا صداي فريادشان شنيده نشود. در آن لحظه هر چند گيج بودم ولي به سادگي آنچه مي گفتند انجام ميدادم. ما از محل اطراقمان دور شديم و به سمت دشت رفتيم. مادرم گفت:” اينحا منتظر مي مانيم”، و ما بر روي زمين سرد به انتظار نشستيم. آسمان به آهستگي روشن مي شد؛ به سختي اشيا را تشخيص مي دادم و بزودي صداي لخ و لخ صندلهاي زن كولي را شنيدم.مادرم نامش را صدا كرد و گفت:”خودت هستي؟”
” بله اينجايم”، هنوز هيچ چيز نمي ديدم فقط صدايش را شنيدم. بدون اينكه نزديك شدنش را بينم، ناگهان او را در كنار خود حس كردم.او به صخره صافي اشاره كرد و گفت:” آنحا بنشين”. بدون هيچ سلام و كلامي. بدون هيچ احوالپرسي. بدون هيچ توضيحي كه قرار است چه اتفاقي بيفتد و بگويد بسيار دردناك است و تو بايد دختر شجاعي باشي. هيچ. زن جلاد* فقط به كارش پرداخت.
مادرم تكه اي از ريشه درخت كهنسالي برداشت و مرا بر روي سنگ نشاند. پشت سرم نشست و سرم را به سينه اش چسباند، پاهايش را دور بدن من احاطه كرد. ريشه درخت را بين دندانهاي من گذاشت. گفت:” گازش بزن”.
از ترس خشكم زده بود… مامان به من تكيه داد و نجوا كرد:” مي داني كه من نمي توانم نگهت دارم. من اينجا تنهايم . پس سعي كن دختر خوبي باشي عزيزم. به خاطر مامان شجاع باش.” من به بين پاهايم خيره شدم و ديدم زن كولي در حال آماده شدن است. او شبيه ديگر پيرزنان سوماليايي بود- با يك روسري رنگي كه دور سرش پيچيده بود همراه با يك پيراهن سبك پنبه اي- با اين تفاوت كه هيچ لبخندي بر لب نداشت. او عبوسانه به من نگاه كرد، يك نگاه مرده در چشمانش بود. سپس به جستجو در كيف گليمي كهنه اش پرداخت. چشمانم بر رويش ثابت مانده بود، چون مي خواستم بدانم قرار است با چه چيزي مرا ببرد. من منتظر يك چاقوي بزرگ بودم ولي در عوض يك كيف كوچك نخي بيرون آورد. با انگشتان بلندش داخلش را مي گشت و در نهايت يك تيغ ريش تراشي شكسته بيرون كشيد. از اين رو به آن رو چرخاند و امتحانش كرد. خورشيد به سختي بالا آمده بود. نور به اندازه اي بود كه رنگها را ببينم ولي نه با جزييات. من خون خشك شده اي بر روي لبه دندانه دار تيغ ديدم. بر روي تيغ تفي كرد و با لباسش آن را پاك كرد. همچنان كه آن را به لباسش مي سابيد، دنياي من ناگهان تاريك شد، مادرم دستمالي را بر روي چشمانم كشيد.

چيزي كه بعد از آن حس كردم بريدن گوشتم، آلت تناسليم، بود. صداي گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روي پوستم مي شنيدم. وقتي به گذشته فكر ميكنم، حقيقتا نمي توانم باور كنم كه چنين اتفاقي براي من افتاده است. فكر مي كنم در حال سخن گفتن ازشخص ديگري هستم. هيچ طريقي در دنيا وجود ندارد كه من بتوانم بوسيله آن توضيح دهم كه احساسش چگونه بود. مثل اين است كه كسي گوشت ران شما را برش بدهد يا بازويتان را قطع كند با اين تفاوت كه اين قسمت حساس ترين بخش بدن شماست.

من حتي يك اينچ هم تكان نخوردم – زيرا “امان” [ خواهرم] را به ياد مي آوردم- و مي دانستم هيچ راه فراري وجود ندارد. مي خواستم مامان به من افتخار كند. طوري آنجا نشسته بودم كه انگار از سنگ ساخته شده ام. با خودم مي گفتم اگر تكان بخورم شكنجه بيشتر طول خواهد كشيد. متأسفانه، پاهايم بدون اراده شروع به لرزيدن كرد. دعا مي خواندم، خدايا، لطفا اجازه بده زود نمام شود. چنين شد. چون من از حال رفتم.
وقتي بيدار شدم گمان مي كردم تمام شده است ولي بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم كنار رفته بود و من زن جلاد راديدم كه يك پشته از خارهاي درخت اقاقيا را كپه كرده بود. او از آنها براي ايجاد سوراخهايي در پوستم استفاده كرد. سپس نخ سفيد محكمي از سوراخها رد كرد تا مرا بدوزد. پاهايم كاملا بي حس شده بود، ولي درد بين آنها آنچنان شديد بود كه آرزو مي كردم بميرم. احساس كردم به بالا شناور شدم و دور از زمين دردم را پشت سر گذاشتم و چند متر بالاتر از صحنه به پايين نگاه مي كردم و اين زن را كه بدنم را به هم مي دوخت – هنگامي كه مادر بيچاره ام مرا در بازوانش گرفته بود- تماشا مي كردم در اين لحظه احساس آرامش كاملي داشتم. ديگر نگران يا هراسان نبودم.
خاطره ام در اين لحظه به پايان مي رسد تا جاييكه چشمانم را باز كردم و آن زن رفته بود. مرا حركت داده بودند و بر روي زمين نزديك صخره دراز كشيده بودم. پاهايم از مچ تا ران با نوارهايي از پارچه به هم بسته شده بود به طوريكه نمي توانستم حركت كنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه كردم ولي او رفته بود. به تنهايي دراز كشيدم به فكر اينكه بعدا چه اتفاقي خواهد افتاد. سرم را به سمت سنگ برگرداندم، با خون، خيس شده بود. مثل اينكه حيواني را آنجا سلاخي كرده باشند. تكه هايي از گوشت تنم، آلت تناسليم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زير آفتاب در حال خشك شدن بود.
دراز كشيدم، به خورشيد كه حالا ديگر بالاي سر ايستاده بود نگاه كردم. هيچ سايه اي اطراف من نبود و مو جي از گرما به صورتم سيلي ميزد. تا اينكه مادرم همراه با خواهرم برگشت. پس از آنكه درخت مرا آماده كردند مرا به سايه يك بوته كشاندند. اين يك سنت بود. يك سر پناه كوچك زير يك درخت آماده كرده بودند، جاييكه من تا زمان بهبودي استراحت كنم. چند هفته تنهاي تنها تا كاملا خوب شوم.

من فكر كردم عذاب تمام شده تا زمانيكه مي خواستم ادرار كنم. حالا مي فهميدم چرا مادرم گفت زياد آب و شير ننوشم. بعد از ساعتها انتظار، براي دستشويي رفتن مي مردم. ولي پاهايم بسته شده بود و نمي توانستم حركت كنم. مادرم اخطار كرده بود كه راه نروم. بنابراين نمي توانستم طنابهايم را باز كنم. چون اگر زخم ها از هم باز مي شد، كار دوخت و دوز بايد دوباره انجام مي گرفت. باور كنيد اين آخرين چيزي بود كه مي خواستم.

به خواهرم گفتم:” من بايد به دستشويي بروم”. نگاهي كه او به صورتم انداخت به من مي گفت كه اصلا خبر خوبي نيست. گودالي در شنها برايم آماده كرد و مرا به آن سمت غلطاند. اولين قطره اي كه از من خارج شد، تير شديدي كشيد، انگار كه اسيد پوستم را مي خورد. وقتي زن كولي مرا دوخت، فقط سوراخي به اندازه سر چوب كبريت براي ادرار و خون- در زمان پريدي- باز گذاشت. اين استراتژي خردمندانه، تضميني بود براي اينكه تا قبل از ازدواج هيچ رابطه جنسي نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد يك باكره تحويل گرفته است. وقتي ادرار در محل زخم خون آلود جمع شد و قطره قطره از بين پاهايم بر روي شنها مي ريخت- هر لحظه فقط يك قطره – هق هق گريه من شروع شد. حتي وقتي كه زن جلاد مرا تكه تكه مي كرد من گريه نكرده بودم. ولي حالا بدجور مي سوخت و هيچ طوري نمي توانستم تحملش كنم.

بعد از ظهر، وقتي هوا تاريكتر شد، مادرم و امان به خانه برگشتند و من تنها در پناهگاهم ماندم. در آن لحظه ازتاريكي نمي ترسيدم، يا از شيرها يا مارها، يا حتي اينكه آنجا بي پناه دراز كشيده ام بدون آنكه بتوانم بدوم. تا لحظه اي كه خارج از بدنم شناور شدم و تماشا كردم كه پيرزن چگونه آلت تناسليم را بهم مي دوخت، هيچ چيز نمي توانست مرا بترساند. من به سادگي مثل يك كنده درخت بر روي زمين سخت دراز كشيدم. بدون ترس، همراه با درد، بي هيچ حسي از مردن يا زنده ماندنم. نمي توانستم به اين فكر كنم كه ديگزان در خانه دور آتش نشسته اند و مي خندند و من اينجا در تاريكي دراز كشيده ام.
همچنان كه روزها گذشتند و من در پناهگاهم دراز كشيده بودم. آلت تناسليم عفونت كرد و تب كردم. هوشياريم را از دست داده بودم و از درد ادرار عذاب مي كشيدم، از ترس ادرارم را نگه مي داشتم تا وقتي مادرم گفت:” اگر ادرار نكني ميميري”. سپس شروع كردم و به خودم فشار آوردم… ولي زخمم عفوني شده بود و در يك لحظه اصلا نمي توانستم ادرار كنم… جدا از اينكه من تنها با پاهاي بسته آنجا دراز كشيدم و منتظر بودم تا زخمم خوب شود. تبدار، بي حوصله و بي حال؛ هيچ كاري نمي توانستم بكنم ولي متعجب بودم كه چرا؟ همه اين چيزها براي چه بود؟ در آن سن نمي توانستم چيزي درباره سكس بفهمم. تمام چيزي كه مي دانستم اين بود كه با اجازه مادرم قصابي شده بودم و نمي توانستم بفهمم چرا؟
بالاخره مادرم آمد و من كشان كشان به خانه رفتم، پاهايم هنوز بسته بود. اولين شب بعد از برگشتم، پدرم پرسيد:” چه احساسي داشت؟” گمان مي كنم منظورش وضعيت جديد زنانگيم بود ولي همه چيزي كه مي توانستم به آن فكر كنم درد بين پاهايم بود. با اينكه فقط 5 سالم بود، به سادگي لبخند زدم و چيزي نگفتم. چه چيزي درباره زن شدن مي دانستم؟ با اينكه چيز زيادي نمي فهميدم ولي درباره زنان آفريقايي مي دانستم: زندگي كردن با رنج در موقعيت منفعل و بي پناه يك كودك را مي شناختم.
پاهايم به مدت يكماه بسته و زخمم بهبود يافته بود. مادرم مدام خاطر نشان مي كرد كه ندوم و نپرم، بنابراين من با احتياط مي شليدم. من هميشه فعال و با انرژي بودم و مثل يك يوزپلنگ مي دويدم، از درخت بالا مي رفتم، از روي سنگها مي پريدم. براي يك دختر بچه اينكه يكجا بنشيند- در حاليكه خواهر و برادرش در حال بازي بودند- نوعي عذاب بود. برايم خيلي وحشتناك بود كه يكبار ديگر تمام آن پروسه را داشته باشم براي همين حتي يك اينچ هم حركت نمي كردم. هر هفته مادرم معاينه ام مي كرد تا ببيند كاملا بهبود يافته ام. وقتي بندهايم را از پاهايم گشودم، توانستم براي اولين بار به خود نگاهي بيندازم. يك تكه پوست كاملا هموار كشف كردم كه فقط يك جاي زخم در وسط آن بود مانند يك زيپ، كه آن زيپ كاملا بسته شده بود. آلت تناسليم مثل يك ديوار آجري مهر و موم شده بود تا هيچ مردي توانايي دخول تا شب عروسيم را نداشته باشد. زمانيكه شوهرم با يك چاقو يا فشار آن را از هم مي دريد.

… اگرچه رنج فراواني به واسطه ختنه شدنم بردم ولي بسيار خوش شانس بودم. مي توانست بدتر از اين اتفاق بيفتد، همانطور كه مكررا براي ديگر دختران اتفاق افتاده بود. وقتي يه محل هاي مختلف مسافرت مي كرديم، اقواممان را مي ديدم و با دخترانشان بازي مي كردم. وقتي دوباره آنها را مي ديدم، دختران از دست رفته بودند. هيچكس حقيقت را درباره غيبت آنها نمي گفت، اصلا سخني آز آنها به ميان نمي آمد. آنها پس از ختنه مي مردند – خونريزي منجر به مرگ، شُك، عفونت يا كزاز. با توجه به شرايطي كه عمل در آن انجام مي شد، اين مسئله عجيب نبود. عجيب زنده ماندن هر كدام از ماست.

به سختي خواهرم” هالمو” را به ياد مي آورم. سه ساله بودم و يادم مي آيد كه بود، بعد از آن ديگر او را نديدم ولي نمي دانستم چه اتفاقي برايش افتاده بود. بعدها فهميدم وقتي “زمان خاصش”* آمد و زن كولي او را ختنه كرد، از خونريزي زياد مرد.
وقتي ده سالم بود، داستاني دربازه دختر عمه ام شنيدم. در شش سالگي ختنه شده بود. پس از آن برادرش نزد ما آمد و گفت كه چه اتفاقي افتاده بود. زني آمد و خواهرش را برد، سپس او در پناهگاهش ماند تا بهبود حاصل كند. ولي ” ماس ماسكش”* – آنطور كه پسر عمه م آنرا مي ناميد – متورم شد و بوي گند پناهگاهش غير قابل تحمل بود. وقتي او داستانش را تعريف مي كرد باورم نمي شد. چرا او بوي بدي مي داد و اين براي من و “امان” اتفاق نيفتاده بود؟ حالا مي دانم كه او راست گفته است. به دليل شرايط غير بهداشتي عمل، زخم او عفونت كرده بود و بوي تهوع آور بخاطر قانقاريا بود. يك روز صبح، مادرش براي معاينه دختري رفت كه طبق معمول شب را به تنهايي در پناهگاهش گذرانده بود. او دختر كوچكش را مرده پيدا كرد، بدنش سرد و كبود شده بود. ولي قبل از آنكه لاشخوران بتوانند لاشه اش را ببرند، خانواده اش او را دفن كردند
======================================================

برداشت از کتاب چهره عریان زن عرب
دکتر نودال اسعداوی(محقق مصری)/ترجمه مجید فروتن – رحیم مرادی.
آن شب شش سالگی خود را به یاد می آورم که گرم و آرام در بستر خود بودم- در ان حالت دلپذیر نیم خواب و بیدار… در درون بسترم حرکت چیزی شبیه به یک پنجه سرد و زمخت را احساس کردم که به لمس و جستجوی بدن من سر گرم بود…همزمان با آن ، پنجه ای دیگر، به همان بزرگی، سردی و زمختی اولی ، بر دهان من قفل شد تا مرا از فریاد زدن باز دارد.

آن ها مرا به حمام بردند . چهره هایشان را به یاد نمی آورم… همه آنچه به خاطر می آورم این است که ترس مرا فرا گرفته بود و تعداد آنها نیز زیاد بود. هم چنین چیزی شبیه یک گیره آهنی را به یاد می آورم که دستها، بازوان و رانهای مرا در خود می فشرد طوریگه قدرت هر گونه حرکت یا مقاومت را از من سلب می کرد. تماس سرد و یخ زده کاشی های حمام در زیر بدن برهنه ام را به یاد می آورم و صداهای ناشناش و زمزمه های نامفهومی را که گاه و بیگاه با صدای فلزی ناهنجار قطع می شد. صداهایی قصاب را هنگام تیز کردن چاقوی خود و قبل از سر بریدن گوسفند عید قربان بخاطرم می آورد.

گمان می کردم که چند نفر دزد به اتاقم خزیده و مرا ربوده اند و آماده می شوند تا حلقوم مرا ببرند همان اتفاقی که در داستانها همیشه در کمین دختر بچه های شیطانی چون من می نشست.

گوشهایم را تیز کردم تا صدای ناهنجار فلز را خوب بشنوم. لحظه ای که صدا قطع شد انگار قلب من از زدن با ایستاد…چیزی که صدای سوهان از خود بیرون می داد ظاهرا به من نزدیک و نزدیکتر می شد، اما برخلاف انتظار من آن شی به گردن من نزدیک نمی شد بلکه قسمت دیگری از بدنم را نشانه گرفته بود- جایی در زیر شکمم و شاید به دنبال چیزی پنهان در میان ران هایم . در همان لحظه متوجه شدم که ران هایم از یکدیگر باز شدند.

پنجه های پولادینی که آنی از فشار خود نمی کاستند هر یک از آنها را تا سر حد امکان از دیگری بدور می کشیدند. من احساس کردم که چاقو یا تیغ سوهانی مستقیم به سمت گلوی من پایین آمد اما ناگهان به نظرم رسید که لبه تیز فلزی آن به میان ران هایم فرو رفت و پاره گوشتی را از آن نقطه بدن من جدا کرد. من فریادی از درد زدم و دستی که دهان مرا می فشرد نتوانست مانع خروج آن شود. زیرا آنچه حس کردم فقط احساس یک درد معمولی نبود، آتش سوزانی بود که سراسر جسم مرا در خود می گرفت.چند لحظه بعد حوضچه سرخی از خون را در اطراف کمرم گسترده دیدم .

من نمی دانستم که آنها چه چیز را از بدن من جدا کرده اند و کوششی نیز برای پی بردن به آن نکردم. فقط گریه سر دادم و مادرم را به کمک خواندم. اما بدترین ضربه لحظه ای بود که بدور خود نگاه کردم و او را در کنار خود ایستاده دیدم . بله اشتباه نمی کردم ، این خود او بود که درست در وسط آن افراد غریبه، با آنان حرف می زد و لبخند تحویلشان می داد،انگار که آنها همین چند لحظه پیش در مراسم تکه پاره کردن دخترش شرکت نکرده بودند.

آنها مرا به بسترم برگردانند و سپس خواهرم را که دوسال از من کوچکتر بود چنگ زدند، درست به همان ترتیبی که چند دقیقه قبل مرا چنگ زده بودند. من با تمام قدرتم فریاد زدم : نه! نه!…..

ادامة بحث به صورت علمي و اجتماعي به علاوه لينك ها و عكس هايي در اين ارتباط در پايين

ختنة زنان(اف جي ام )[female genital mutilation –1234] يا چنان كه شايسته تر است امروز گفته شود، مثله كردن اندام تناسلي زنان، عمدتأ در بيست و هشت كشور آفريقايي انجام مي شد. طبق برآورد سازمان ملل اين عمل بر روز صد و سي ميليون زن و دختر انجام شده است. دست كم هر سال دو ميليون دختر در معرض خطر قرباني شدن قرار دارند. يعني روزي شش هزار دختر. اين كار معمولأ در شرايط كاملأ ابتدايي به وسيلة قابله يا زني دهاتي انجام مي شود. از هيچ داروي بيهوشي اي استفاده نمي شود. دختران را با هر ابزاري كه در دسترس باشد، مي برند: تيغ ريش تراشي، چاغو، شيشه شكسته، سنگ نوك تيز و در بعضي مناطق با دندان. مراحل عمل از نظر خشونت، بر حسب موقعيت جغرافيايي و روال فرهنگي نوسان پيدا مي كند. كم ترين صدمه اين است كه لبة كليتوريس بريده مي شود تا تمام عمر مانع لذت بردن از عمل جنسي شود. انتخاي ديگر اين طيف، ختنة عميق است كه روي هشتاد درصد دختران در سومالي انجام مي شود و عواض آني ختنة عميق شوك، آسيب مجراي ادرار يا مدفوع، زخم، بيماري كزاز، عفورنت هاي مثانه ايي، عفونت خوني، ايدز، يرقان و… است. از عوارض بلند مدت آن: عفونت مزمن يا متناوب مجراي ادرار و لگن كه مي تواند به نازايي، تشكيل كيست و دمل در ناحية مجراي زنانه منجر شود، برآمدگي دردناك در مسير اعصاب، دشواري فزايندة تخلة ادرار، قطع قاعدگي، جمع شدن خون قاعدگي در شكم، سرد مزاجي، افسردگي و مرگ.
بيش از چهار هزار سال است كه فرهنگ هاي آفريقايي زنانشان را ختنه مي كردند. بسياري معتقدند كه اين خواستة قرآن است، زيرا اين عمل در كشورهاي اسلامي بسيار عموميت دارد، اما اين واقعيت ندارد. نه قرآن، نه انجيل از بريدن زنان براي رضايت خدا سخن نياورده است. اين رسم را صرفأ مردان ترويج و مطالبه مي كنندو مردان جاهل، مردان خودخواه مي خواهند مالكيت خود را بر مطالبات جنسي زنانشان اعمال كنند، بنابراين مي خواهند كه همسرانشان خنته شود. مادران از ترس اين كه شوهري نصيب دخترانشان نشود به ختنة دخترانشان تن مي دهند. زني كه ختنه نشده باشد، كثيف، حشري و نامناسب براي ازدواج به حساب مي آيند.

====================================================
داستاني كه قاره ها را مي پيمايد و جهاني از دردها و تجارب بشر را پيوند مي زند. “واريس ديري” زماني يك قرباني بود اما ديگر هرگز نخواهد بود. هنوز مبارزه ميكند، هنوز از زيبايي و شجاعتش بهره مي گيرد تا آنچه را آموخته است بيابد و به آن سامان دهد. ساندي اكسپرس با خواندن “گل صحرا” خواننده در مي يابد كه غير ممكن وجود ندارد. “نمي توانم” و “نمي شود” كلماتي هستند كه بايد از ياد برد. سكون بايد به فراموشي سپره شود و هميشه بايد به پيش رفت.

“گل صحرا” داستان زندگي زني است كه همواره خواسته است و يافته است. زني كه در بيابانهاي سومالي به دنيا آمده و حال به عنوان يك سوپر مدل و سفير سازمان ملل در نيويورك زندگي مي كند. در سيزده سالگي از خانه اش فرار مي كند زيرا نمي خواسته تن به ازدواج اجباري با يك مرد 60 ساله در ازاي پنج شتر بدهد. بيابانهاي سومالي را روزها بدون آب و غذا درنورديد تا همانند ديگر زنان قبيله اش زندگي نكند و زندگي را آنطور كه خود مي خواهد تجربه كند.

او در پنج سالگي تجربه وحشتناك ختنه را داشته – قبل از خودش شاهد ختنه خواهر بزرگترش نيز بوده- كه بخشي از كتاب زندگي نامه اش را به آن اختصاص داده است. در اين بخش جزييات اين عمل را ( كه نامي جز سلاخي نمي توان بر آن گذاشت) با جزييات به تصوير مي كشد. ترجمه اين بخش در ادامه خواهد آمد. “واريس ديري” بعدها توانست در لندن به يك مدل تبديل شود و در اين راه به شهرت برسد ولي شهرت امروزي او به دليل فعاليتهايش در مقام سفير سازمان ملل در مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است . عملي كه طبق آمار منتشره سازمان ملل هر روزه بر روي 6000 دختر بچه انجام مي گيرد.
===================================================
يكي از نوشته هايي كه بلاگ قبليم گذاشتم و در همين ارتباط بود البته اين دفعه از جنبة سينمايي آن

فيلمي تحت عنوان «مولاده» به كارگرداني يك آدم هنر دوست و روشنفكري به نام سام بن عثماني … در ليد جالب خبر لوموند دپيلومات اينو مي خونيم كه :
چه برهانی می تواند علیه نقض عضوکردن ها ی جنسی مستدل تر از فیلم تاثر انگیز سینماگر سنگالی سام بن عثمان باشدکه در آن سرکشی قربانیان نیز، به نمایش گذارده می شود! بر اساس گزارشات سازمان عفو بین الملل امروزه، ۱۰۰ تا ۱۳۰ میلیون زن و دختر بچه نقص عضو شده در دنیا وجود دارد. عده ای ازایشان عاقبت دست به عصیان گری میزنند، همچون حدود سی زن از روستائی درتوابع مالی کوندا در سنگال، که در سال ۱۹۹٧ آشکارا به مقابله با این سنت بر خاستند.
فیلم سام بن عثمان، در بورکینافاسو فیلم برداری شده و هنر پیشگانی از ساحل عاج، سنگال و بورکینافاسودر آن حضور دارند. این فیلم از واقعیت ها ئی سرچشمه می گیرد که کارگردان با ایجاد کششی دائمی ، آنها را به فیلمی تخیلی ، جذاب و در عین حال بی پرده تبدیل می کند. مولاده به مفهوم مجوزی است که [اجازه] حفاظت از افراد در حال فرار را میدهد. [مجوزی] بر اساس یک سنت کهن آفریقائی. و به قدمت ختنه زنان، سنتی که با برداشتن کلیتوریس، زنان را سردمزاج و وفادارمیکند. در صحنه ای از این فیلم مردی چند همسره ، زوجه خود را در ملاء عام و به بهانه حمایت وی از دختر بچه گان گریزان از[چنگال] زنان ختنه کننده، شلاق می زند، چگونه می توان این صحنه را دید و نسبت به آن بی تفاوت ماند؟ چرا که اگر زن در زیر فشار ضربات تازیانه بر زمین افتد، قدرت مولاده در نزد وی منسوخ می گردد. اما اگر ضربات را تاب آورد، برای همیشه در امان خواهد ماند.
هنگامی که استاد بزرگ سینمای آفریقا روابط جنسی زوج و همسر مورد علاقه اما متمرد وی را به تصویر می کشد، دوربین بر چهره ای منقبض شده ازدرد متوقف می گردد ، دردی که ناشی از جراحتی آغشته به خون و درنتیجه تن سپاری زن به این قطع عضو می باشد. زن، قطع عضو دخترش را مانع شده و دختر بچه گان وحشت زده ای را پذیرا می گردد که برای فرار از چاقو ها ی زنان ختنه کننده به سویش پناه آورده اند، چرا که او در جسمش عوارض دهشتناک این نقض عضو را می داند و می شناسد.
آرام آرام، زن عصیان گر الگوئی برای سایرزنان میگردد. مردان در جستجوی دلایل این نافرمانی از جانب همسرانشان، در ابتدا نسبت به دستگا ه های رادیو و به بهانه باز کردن چشم و گوش زنان و فاسد ساختن ذهن روستائیان زن خشم می گیرند. چونان زمانی پیش تر که کتاب ها را سوزانده بودند، مردان رادیو ها را به آتش می سپارند. سپس کار خود را با کشتن تنها مردی که جسورانه به یاری زن تازیان خورده شتافته بود به پایان می رسانند: مقتول، مردی آفریقائی است که اروپا را در نوردیده ومسلما نظریاتی بس وسیع برای چنین جامعه ای به ارمغان آورده است ، جامعه ای که به انقیاد در آمده از قدرت و[اجبار] احترام به بزرگانی است که خود را نگهبانان سنتی نامیرا می دانند.
سام بن عثمان که قلم را به بهانه سینما و برای برقراری ارتباط بهتربا اکثریت بی سواد مردم آفریقا، رها کرده است، می گوید: « در آفریقا برای گذران زندگی فیلم نمی سازیم، بلکه [هدف] برقراری ارتباط ، [هدف] مبارزه است.». وی فرزند ماهیگیری از کزامانس در کشور سنگال و متولد سال ۱۹۲۳ بوده ، که در آغاز به عنوان مکانیک، بنا و کارگر بار انداز در بندر مارسی مشغول به کار می گردد. اولین رمان خود را با نام بار انداز سیاه پوست، در ۱۹۵۶(انتشارات نوول، پاریس)، منتشر می کند. این داستان شرح زندگی کارگری خود او است، که شب ها، کتابخانه ها، کلوپ های سینمائی و سالن های تئاتر را ، با انگیزه ای ناشی از عطش و خواهش دانستنی همچنان ارضا نشده ،زیر پا می نهد. درسن ٤۰ سالگی حرفه سینما گری خود را در استودیو های گورکی در روسیه آغاز می کند. اکنون، عثمان پانزده فیلم و یازده رمان در کارنامه هنری خویش دارد. آنچه برای وی حائز اهمیت می باشد، تحت تاثیر قرار دادن مردم، گفتگو با ایشان و الهام گرفتن از عقاید آنها است، [امری] که تنها در هنگام نمایش فیلم هایش در میدان [اصلی] روستاها ی آفریقائی میسر می گردد.
مولاده، قسمت دوم از سه گانه ای است که قهرمان پروری در زندگی روز مره را بزرگ می دارد، این سه گانه با « فات کینه» که تصویری از یک زن آفریقائی است در سال ۲۰۰۰ آغاز شده و با « برادری لئیمان» که اکنون دردست تهیه می باشد، به پایان خواهد رسید. نگاه نقاد و قا طعانه ترقی خواه این سینما گر متعهد فرصتی مناسب برای آفریقا و زنان آفریقائی میباشد، که عثمان آنها را می ستاید.
ـ سازمان عفو بین الملل « Amnnesty International » در سال ۱۹٦۱ توسط پیتر بننسون « Peter Benenson » و در ابتدا تنها برای یک سال تاسیس شد. نشان این سازمان شمعی پیچیده در سیم خاردار است. سازمانی که فعالیت خویش را در جهت مبارزه برای احقاق حقوق بشر در اقصا نقاط دنیا ادامه داده و اهدافی نظیر مبارزه با شکنجه، سعی در از بین بردن مجازات اعدام، آزادی زندانیان سیاسی، مبارزه با ختنه دختران و تلاش برای بر قراری عدالت اجتماعی در گوشه گوشه دنیا را دنبال می کند. جسم بننسون در ۲۵ فوریه ۲۰۰۵ خاموش شد، راهش روشن باد.
ـ فات کینه « Faat Kinné » داستان زنی مصمم و مدرن در آفریقا است که شوهر وی، او و دو فرزندش را ترک میگوید. فات کینه تنهاست ، بار تربیت دو فرزندش را بر دوش کشیده و با تلاشی مثال زدنی آنان را تا پایان تحصیلات متوسطه همراهی میکند. نبرد این زن بهانه ای برای نمایش ابعاد مختلف یک جامعه آفریقا ئی می شود. فات کینه نماد زن مبارز آفریقائی است.
ـ سام بن عثمان مسن ترین و تنها کارگردان آقریقائی شرکت کننده در فستیوال فیلم کن، در سال گذشته بود، که با فیلم مولاده یکی از ۲۱ فیلم برگزیده شده در بخش نگاه ویژه، جایزه این قسمت فستیوال را از آن خود ساخت. مولاده چهارمین فیلم این سینما گر می باشد که از سال ۱۹٦٦ تا کنون در کن بر پرده رفته است.
ـ نام این سه گانه عثمان، قهرمان پروری در روزمرگی Héroïsme au quotidien » « است

=====================================================

دشواريهاى مقابله با ختنه زنان در جهان
زيگريد دتلوف Sigrid Dethloff
ترجمه كيواندخت قهارى

در سراسر جهان حدود ۱۵۰ ميليون دختر و زن وجود دارند، كه ختنه شده اند و مجبورند تا آخر عمر با تاثيرات روحى و جسمى خشونتى كه نسبت به آنان اعمال شده، زندگى كنند. هر ساله نزديك به دو ميليون دختر در سنين ميان چهار و دوازده سال به اين گروه اضافه مى شوند. در حدود سى كشور افريقايى و نيز در ميان برخى اقليتهاى قومى آسيايى اندام جنسى دختران را طى آدابى، كه برخى از آنها ريشه اى هزار ساله دارند، چنان مى برند و آسيب مى زنند، كه از هر سه دختر عمل شده، يكى جان خود را از دست مى دهد. يكى از علل بالا بودن ميزان مرگ و مير در ميان مادران افريقايى نيز ختنه زنان است. اما به زحمت بتوان دولتى افريقايى را يافت كه قوانينى وضع كرده يا اجرا كرده باشد كه طبق آن بتوان ختنه زنان را مجازات كرد. تنها راه نجات زنان و دخترانى كه بخواهند از اين مهلكه جان بدر برند، فرار است. در امريكا و اروپا شمار كسانى كه از دست ختنه گريخته اند، رو به افزايش است.

هيبو، خواننده اى است اهل سومالى. موضوعبسيارى از ترانه هايى كه وى مى خواند دردهاى وحشتناكى است كه در كودكى كشيده است.

هيبو از سومالى فرار كرده و اينك در امريكا زندگى مى كند. در كنسرتهايش در امريكا هميشه ترانه هايى هم در باره ختنه زنان مى خواند. قصد او گلايه و روشنگرى است. درد ختنه از ياد نمى رود، اين درد، زنان دردكشيده را نابود مى كند و با آنان خانواده شان را نيز به كام نابودى مى كشاند.

نيويورك، مانهاتان. گابريلا د ويتا Gabriella de Vita در يونيسف، در سازمان ملل متحد مبارزه اى شش ساله را عليه ختنه زنان و دختران پيش برده است. كلام و حالت چهره وى نشان دهنده تجربيات او هستند. گابريلا د ويتا مى گويد:

“آمار نشان مى دهد كه در دهه هاى اخير متاسفانه تعداد زنان ختنه شده تغييرى نكرده است. در سراسر جهان تحولى ديده نمى شود كه بتوان اميدوار بود كه اين آداب منسوخ مى شود. در برخى كشورها حتى مى بينيم كه تعداد دختران ختنه شده افزايش يافته است.”

در سال ۱۹۹۷ ميلادى يونيسف، سازمان بهداشت جهانى و صندوق جمعيت جهانى براى نخستين بار طرح مشتركى را عرضه كرده اند كه طبق آن قرار است در عرض ده سال شمار دخترانى كه ختنه مى شوند، آشكارا كاهش يابد. اين سازمانهاى وابسته به سازمان ملل براى انجام طرحى چند جانبه تلاش مى كنند. قرار است بسيارى گروههاى اجتماعى هدفى مشترك را دنبال كنند: دولتها، نهادهاى سياسى و مذهبى، سازمانهاى غيردولتى و امدادگر، همه اينها بايست با پيوند دادن فعاليتهايشان با يكديگر براى ريشه كن كردن سنت ختنه دختران با هم همكارى كنند. اما شش سال گذشته و در اين شش سال يونيسف تنها در چند كشور، يعنى سنگال، بوركينا فاسو و سودان، موفقيتى به دست آورده است. گابريلا د ويتا در نمونه سودان نشان مى دهد كه محور اصلى طرح عرضه شده چه بوده است:

“در نخستين گام سعى ما بر اين بود كه در سودان موضوع ختنه دختران را به بحث بگذاريم. تمامى جامعه سودان فراخوانده شده بودند تا در اين بحث شركت كنند. پدران و مادران، رهبران دينى و همه تصميم گيرندگان مورد خطاب ما بودند. مى خواستيم هر طور شده با كسانى كه فرمان ختنه را مى دهند، وارد بحث شويم. نتيجه كار بيانيه اى بود كتبى عليه ختنه دختران، كه آن را بالاترين مرجع دينى در سودان امضا كرد. چند ماه پس از آن همه شكلهاى ختنه زنان در تمامى بيمارستانها ممنوع شدند و اين را شوراى پزشكى سودان با حمايت همه پزشكان تصويب كرده بود.”

هدف يونيسف به ويژه دگرگون ساختن افكار عمومى در كشورهايى است كه در آنها ختنه دختران انجام مى گيرد. براى اين كار بايد آگاهى شكل داده شود و روشنگرى در باره تاثيرات جسمى و روحى ختنه در ميان همه گروههاى اجتماعى صورت گيرد. اما سودان، بوركينا فاسو و سنگال استثنا هستند و استثنا باقى مى مانند. چون حتى اگر بتوان دولتها را مجاب كرد كه قوانين خود را تغيير دهند، باز اين هنوز به اين معنا نيست كه مردم دست از سنت برداشته اند. گابريلا د ويتا مصر را مثال مى زند:

“در مصر قانونى هست كه ختنه زنان را ممنوع مى كند، با وجود اين انجام اين عمل اگر دلايل پزشكى آورده شود، مجاز است. بدين ترتيب قانون را دور مى زنند و ختنه را اجرا مى كنند.”

دلايلى كه باعث مى شود حتى قشرهاى تحصيلكرده نيز دخترانشان را به تيغ ختنه گران بسپارند بسيار متنوع اند. گابريلا د ويتا برخى از اين دلايل را ذكر مى كند:

“در بعضى كشورها مردم خيال مى كنند كه دينشان گفته بايد دختران را ختنه كنند. در برخى كشورها فكر مى كنند اين عمل جزو نظافت است، اينكه اندام جنسى زن كثيف و زشت است و بايد بريده شود.”

به عقيده گابريلا د ويتا قراردادهاى بين المللى تنها تاثير محدودى دارند و در اعماق جوامع بايد دگرگونى ايجاد كرد. مهمترين چيزى كه مى تواند موجب چنين دگرگونى اى شود، اين است كه زنان آموزش ببينند و آگاه گردند، چون به نظر گابريلا د ويتا ختنه دختران با مسئله قدرت و سركوب در پيوند است:

“وقتى به دنبال دليل اصلى ختنه دختران بگرديم، مى بينيم كه اين عمل در جامعه هاى پدرسالار انجام مى گيرد، جايى كه مقام زن را پست تر از مرد مى دانند و زنان مورد تبعيض اند. دليل اصلى پست شمردن زنان است.”

————————————————————————————————-
ختنه دختران تا پنجاه سال پیش امری رایج وقطعی در کشورهای عربی و بسیاری از کشورهای آفریقایی بود.امروزه با منع قانونی این عمل وحشیانه هنوز هم در بسیاری از کشورها این عمل به صورت پنهانی به منظور از بین بردن میل جنسی زن رواج دارد. در ختنه دختران با قطع کامل یا نسبی کلیتوریس ( حساس ترین قسمت آلت تناسلی زن) موجب اثرات جبران ناپذیر روحی و جسمی و جنسی در بزرگسالی و زندگی آینده آن دختران می شود.

دو عكس از مگنوم كه با زحمت به درست آوردم 1 2
واريس ديري در ويكي پيديا {Waris Dirie – Wikipedia}
علل و چگونگي پيدايش و تداوم ختنه زنان/ ساوانا +
حوا عدن محمد؛ مبارز سومالیایی
UNCUT WOMEN
اين وبلاگ ها را هم توي سرچ پيدا كردم كه تقريبأ همين نوشته را گذاشته بود البته با آغازي متفاوت 1 2 3 4

Advertisements

65 thoughts on “لطفأ بخوانید و شرم نکنید

  1. vaghean unike 2khtare mifahme maanie in harfa chie.faghat kafie ye lahze cheshmatuno bebandin o khodetuno tu un halat tajassom konin . vaghean in badtar az zamaniye ke az ensan be zur estefade mikonan ya kheyli badtar az zamaniye ke mesle heyvun az adam estefade mikonan .

  2. تا قبل از خوندن اين مطلب حتي فكرش رو هم نميكردم كه همچين, نميدونم واقعا اسمش رو چي بزارم, ولي فكرشم نميكردم اين عمل رو انجام بدن. يا اصلا فابل انجام دادن باشه!!!!!!!!!!!
    با تمام ظلمي كه امروزه مردان به طور آشكار در حق زن ها انجام ميدن, به نظر من, باز هم اين خود زن ها هستن كه مقصر اصلي هستند در اينكه بهشون ظلم بشه.
    من واقعا تحسين ميكنم كارهاي زناني كه اسمشون در متن اومده و براي مبارزه دارن شب و روز جون ميكنن.
    ولي واقعا, تا موقعي كه همه ي زن ها در دنيا نخوان, نميتونن حقشون رو از اين دنيا بگيرن. اين حقيقتي هست كه همه ي زن ها بايد با اون مواجه بشن و اون هم اينه كه مردا اون ها رو ضعيف ميدونن.
    اگه زن ها واقعا دنبال حقوقشونن, وقتي همشون پشت سر هم واستن, اون موقع وقتي يه زن براي دفاع از خودش شوشهرش رو به آتيش بكشه, اون موقعست كه مردا هم عقب ميكشن. اميدوارم منظورم رو درست رسونده باشم.
    تو خود همين ايرانمون, چند درصد زنا هستن كه واقعا جرات دارن جلو شوهرشون واستن؟؟؟ يا چند درصدشون هستن كه حاضرن دست از غيبت كردن بردارن و شروع كنن به مطالعه كردن؟؟؟؟
    بايد با حقيقت مواجه شيد خانوما, بايد!

  3. hame chi taghsire khode mardast.chon enghad khodeshoon havaseshoon ziyade ke midoonan nemitoonan joloye khodeshono begiran pas in balaa ro sare 2khtaraye bichare miyaran.aval khodeshoono aroom konan ta bad bebinan bazam zana miran 2nbale in kaara

  4. این مطالب شرم نداره.درد داره وحشت داره سکته داره
    1می خواستم به دوست عزیزم :آدم نمای پارانوئیدی بگم که منابع شما اشکال فنی زیاد داشته!یه مطلب رو که عسل خانوم اشاره فرمودن مطلب دیگه اینکه وال.. ما 17 ساله کردستانیم همچین چیزی نبوده عزیزه من خبر 100% شایعه بوده.در هر جامعه ای با فقر فرهنگی می شه آداب و رسوم وحشتناک پیدا کرد ولی این دگه آخر وحشیگریه به خدا آخره حیوانیته
    هر انسانی حق لذت بردن از مسائل جنسی رو داره ولی تا حدی که گوهر انسانیتشو از دست نده تا حددی که واسه یه ذره خوشی عمر اینهمه انسانو تباه نکنه.
    در ضمن اون دوستی که ختنه ی مرد و از بین بردن قسمتهای اضافی رو با کندن گوشه ای از حساسترین قسمت زن مقایسه می کنه: واقعا برات متا سفم که در حالی که انسانیتت رو فراموش کردی از نظر جنسیت واسه آدما ارزش قائل میشی .واقعا متاسفم.

  5. نميدونم چرا همه هي عسل خانوم عسل خانوم مي كنند.كيوان هم به جرگه ي عاشقاي عسل پيوست.خاك تو سرت!

  6. خاك بر سرتون كه اين وحشي گري رو با ختنه مرد مقايسه مي كنيد
    در ضمن در جواب اونايي كه گفتن چرا اتاق خواب خواهر و برادر را از هم جدا مي كنن معلومه كه حالشون خوب نيست

Comments are closed.