سردبیرخودم در سرزمین خودم

::. دو هفته پیش بود، زنگ زدم مهران که بریم تجمع زنان را روبروی دانشگاه تهران پوشش بدیم. اول کار کلی ناز کرد ولی بعدش رازی شد. توی میدان ولی عصر قرار گذاشتیم و پیاده را ه افتادیم به طرف انقلاب. جالب اینجا بود که هنوز به نرده های دانشگاه تهران نرسیده بودیم که نیروی انتظامی را می دیدیم که به هیچ کس اجازهُ ورود به پیاده روی طرف دانشگاه را نمی داد، ما هم تا اینو دیدیم سریع تر رفتیم که به اصل ماجرا برسیم. از همون اول کلی عکاس جمع شده بودند چه ایرانی و چه خارج از کشور. من هم تا دیدم که قضیه خیلی جدیدی تر از این حرفهاست خودم را سریع به ایسنا رسوندم یک دوربین گرفتم که خودمو بندازم جلو که بتونم از تجمع بتونم عکاسی کنم ولی متاسفانه نیروی انتظامی به شدت برخورد می کرد حتی به طوری که چندتا موبایل و دوربین از جمع گرفتند من هم دیدم که اوضاع خرابه برگشتم و دوربین و پس دادم.
البته توی این ایسنا با جالب ترین شیوهُ عکاسی هم اون روز آشنا شدم، رفتن روی پشت بام و عکاسی با لنز تله از تجمع زنان(چون هیچ کسی حتی خبرنگاران هم اجازهُ نزدیک شدن نداشتند، در ضمن جلوی دانشگاه را هم با یک اتوبوس گنده گرفته بودند که تجمع زنان پوشش داده شه)!!!
حالا بگذریم که تمام عکاس ها تجمع را ول کردند و افتادند به جون “شون پن”!!!
ما هم مونده بودیم چی کار کنیم، وضع جالبی شده بود، توی همین گیر و دار چندتا از وبلاگ نویس های مختلف را دیدم که جالب بود، خیلی از ونها توی این تجمع شرکت کرده بودند!!!
کنار کیسوک روزنامه فروشی ایستادیم که مهران عکاسی کنه یکی از بچه های وبلاگ نویس دیگه را هم دیدم! جای تعجب داشت، یا جای شاخ در اوردن!!!
با لکنت داد زدم حسین درخشان که اطمینان پیدا کنم که واقعأ شخص خودشه یا نه وقتی دیدم برگشت فهمیدم که عجب کلکیه این بشر…
کلی کف کردم(طوری که تا مدتی بعد که یکی دیگه هم اونو صدا زد تا من مطمئن بشم اون سردبیر خودمه)، آخه کسی که این همه به این و ان توی مملکت گیر می ده حالا یک دفعه اونم توی بگیر و ببندُ انتخابات و وسط این تجمع چی کار می کنه! کلی اون موقع بهش شک کردم که نکنه خط بدهُ این تجمع باشه و یا این بابا دست پرورهُ آمریکای جنایت کاره که می خواد حکومت ایران را با این تجمع سرنگون کنه!!!)
بعد از کمی صحبت داشتیم به طرف چهارراه ولی عصر می رفتیم که یک دفعه دیدیم جمعیت یک هجوم عجیبی اورد بنده خدا حسین یک دفعه غیب شد، همچین می دوید که من کف کرده بودم!!! توی این موقعیت هم مهران یک عکس از این بنده خدا گرفت که کلی بعدش خندیدم!!!
بعد از اون هم مردم شروع به شعار دادن کردند! حسین هم خودش را از جمعیت بیرون کشید تا خدای نکرده… آره…
بعد از اون چهار نفری (حسین+سینا+سارا+من) راه افتادیم رفتیم به طرف انقلاب، وسط همین حرف ها حسین هی دوبین(فکر کنم “کنون اکسوز ای” بود) را در می اورد و فیلم می گرفت(یک نکتهُ جالب هم اینجا بود که کلی نگران دوربینش بود که خدای نکرده ازش نگیرند، چون جدیدأ یک رم یک گیگ براش خریده بود!).
بعد ازاون ایشون حوس کردند که برن کافی شاپ من هم پیشنهاد کافی شاپ نشر چشمه را دادم، توی راه هر پنج دقیقه یک بار یکی زنگ می زد می گفت تا پنج دقیقه پیش موبایلت روشن بود و همهُ حرفهاتو(اونم تمامأ سیاسی) را شنیدم، این بنده خدا هم که انگار نه انگار که متوجه روشن بودن موبایلش می شد!!!
بعد از اون رفتیم کافی شاپ چشمه که حسین با خانم سعیدی(فکر کنم اسمش همین بود) آشنا در اومد و ما مهمون حسین شدیم… جان(اینجا بود که من کلی کیف کردم چون کلی شنیده بودم حسین کلی خسیسه، البته توی نوشته هاش هم بعضی جاها آدم احساس می کنه هست!!!) بعد از اون هم ایشون رفتند خیابون سمیه برای رسیدن به اقبال.
توی این مدت سه یا چهار ساعته که با اون بودم خیلی چیزا دستگیرم شد که برام جالب بود:
1.حسین برعکس اون چیزی که از نوشته هاش استنباط می شه خیلی مغرور نیست.
2.خیلی آب دوزکه
3.مخش بعضی جاها کار می کنه
4.به سیاست بیش از اندازه علاقه داره
5.و یک نکتهُ مهم دیگه اینکه ایشون باید بازم اومده باشه ایران یا اینکه بیشتر از یک ماه ایران مونده باشه چون یک جاهایی یکسری سوتی هایی داد که من تعجب کردم!!!
مثلأ موقعی که می خواست بره طرف خیابون سمیه خواست که از زیر پل مستقیم ماشین بگیره به طرف پایین ولی من به دلایلی گفتم که باید تا هفت تیر بیاد بعد ماشین بگیره بره طرف پایین ولی اون با دودلی به من نگاه کرد که من اونجا فهمیدم که ایشون باید راه را کاملآ بلد باشه که بدونه از زیر پل هم می شه رفت، چون این موضوع را هم خودم کاملأ شک داشتم که بعدأ فهمیدم که می شه ولی خیلی سخت)… ولی به هر حال من داشتم و دارم که حسین خیلی وقت بود که ایرانه چون یکی دیگه از دوستان هم اینو به من گوشزد کرد(توی تجمع برای طرفداری از هاشمی رفسنجانی)
در آخر هم باید بگم که حسین اون چیزی نبود که توی وبلاگش هست و تاخیر این نوشته به این جهت بود که خود حسین گفت فعلأ هیچی ننویسید که من تو دردسر می افتم، من هم مرام گذاشتم و تا امروز هیچی ننوشتم ولی حالا که خودش توی وبلاگش این مطلب را نوشتم گفتم بعد نیست منم بنویسم.
 لینک های مربوط:
نوشتهُ حسین در همین ارتباط(با فیلترEM Yes, I was in Tehran for ten days until a few days ago.)
عکس های مهران(تخته سیاه).

Advertisements

7 thoughts on “سردبیرخودم در سرزمین خودم

  1. سلام. شما با اون همه رشته اي كه عوض كرديد الان زنده ايد ديگه. عجب اعصابي داشتيد…. در ضمن شما هم كه اي ول داريد تو درس خوندن مثل هميم.شاد باشيد

  2. سلام. اول مرسي كه بهم سر زديد. دوم اين كه نه هم دانشگاهي نيستم. از اين لحاظ گقتم كه شب امتحاني هستي و تازه بدتر از من همون شبش رو هم درس نمي خوني. در مورد رشته عوض كردن هم واسه من جالب بود چون خيلي شجاعت مي خوادش و قدرت ريسك بالا….. در هر حال هر جا كه هستي شاد باشي و موفق

  3. جالب بود و بهش در لينكدوني لينك دادم. در مورد كامنتت در وبلاگ بايد بگم نظر لطفت بوده! راستي اين حسين خوش تيپ بود يا تو عكساش خوش تيشه؟!

Comments are closed.