حیوان منتظر

راستش را بخواهيد اولين تصوری كه هر كدام از ما در مورد زندگی داريم اين است كه در يك سری مواقع يك پيچ و گذرهای خطرناكی هست و ما بايد از آنها به سلامت عبور كنيم و به آن سوی پلی معلق برسيم كه افتادن از رويش با مرگ مان برابر است ، حالا نه لزوما مرگ جسمي . همين امر باعث می شود يك جاهايی ما خيلی مواظبت كنيم از خودمان ، چشم هايمان را بيشتر باز كنيم و ﴿ مثل وقت هايی كه من می خواهم بروم پياده روی های شبانه كه توصيف مردم در ذهن از اهم واجباتش است ﴾ عينك هايمان را دستمالی بكشيم و چشم بر نبنديم تا مبادا خطايی كنيم و بيفتيم . خيلی وقت ها نمی شود چشم را زياد باز نگه داشت ، يا يك گوشاله ای يافت می شود و طوری به انسان ضربه می زند كه آدم خودش را در چند ثانيه ای سقوط حس می كند . ما داد و بيداد می كنيم و هوار می كشيم و ديگران به كمك مان می آيند و نجات مان می دهند و يا حداقل بهمان اعتماد به نفس و چيزهای خوب منتقل می كنند تا خودمان يك كاري براي خودمان بكنيم يا حداقل می ايستند آن بالا داد و بيدادمان را می شنوند در حاليكه يك دستمان به لبه ی پرتگاه است و داريم هوار می كشيم .
<EMBED
خيلی از اين لحظات پيش می آيد . شايد روزی يك بار ، شايد هفته ای يك بار ، شايد ماهی يكبار . پيش می آيد ، من و توئی هم ندارد . برای همه پيش می آيد . نه ايرادی دارد و نه ترسی . به هر حال يك عده جمع می شوند آدم را می كشند بالا ، يا آدم خودش همتی به خرج می دهد و دست به هر آنچه كه می تواند می يازد تا خود را به بالای پل برساند . پلی كه تا چند لحظه ی پيش آن پايين اش داشت دست و پا می زد .
ما بالا می آييم و به عقب بر نمی گرديم ، جلو می رويم و به اين دلخوش هستيم كه بالاخره اين پل تمام می شود و ما از اين هراس و وهم پايان ناپذير خلاص می شويم . در ادامه ی راه ، دست خيلی های ديگر را هم شايد بگيريم كه به همان درد ما دچار شده اند . حالا يكی حواس اش نبوده افتاده و آويزان است و يكی را هل داده اند و يكی شوت است و هر چه هست عده ای بين اين پل و دره معلق اند و عده ای بالای پل دارند كمك شان می كنند و يا می گذرند و البته عده ای پيش از پل و عده ای آن سوی پل ايستاده اند .
تمام اينها را گفتم كه بگويم ، تفاوت انسان و حيوان در حافظه ای است كه انسان دارد و حيوان ندارد . اين حافظه اما هيچ به كار انسان ها نمی آيد . ما از روی پل ها رد می شويم ، كم خستگی در می كنيم و راه می افتيم ، غافل از اينكه پلی در پيش روست . ما از پل گذشتگان چند لحظه ی پيش ، اين سوی پلی ديگر ايستاده ايم و بايد گذر كنيم از آن . ما در مقابل انبوه كسانی كه هنوز با پل قبلی دست و پنجه نرم می كنند موفق شده ايم و هستند انبوه كسانی كه پل پيش روی را هم رد كرده اند .
نمی دانم توانسته ام بگويم ات يا نه ، ما تنها گامی برداشته ايم ، حال آن كه با اين مسيری كه من می بينم اين مقدار آنقدر كوچك است كه می شود ازش صرف نظر كرد . درست مثل انبوه صرف نظرهايمان در رياضيات . وقتی ليميت بی نهايت می گيريم و صرف نظر می كنيم و صرف نظر می كنيم . . .
مورد دوم تفاوت مان با حيوان را بكت خوب می گويد : انسان حيوان منتظر .
ما منتظريم ببينيم پس اين پل چيست ؟ پس اين پل پلی ديگر است . و اين مجموع پل ها و اين عبور . . .
من از خودم پرسيده ام كه پس تفاوت در چيست ؟
در اينكه ما از آن معلق در ميان زمين و هواها هستيم ، يا آنها كه دارند كمك همراهان می كنند تا از اين تعليق در بيايند ، يا از آنها كه تنه می زنند و رد می شوند يا …
زندگی تجربه ی جالبی است . تجربه ای كه برخلاف ديگر تجربه ها هيچ به كارمان نمی آيد . پس اش هيچ نيست ، جز همان انبوه ميهمانانی كه آن هم زاده ی توهم ماست و بس . . .
من جاي تو بودم به پل پيش رو فكر مي كردم ، و به اينكه باز هم ما اين سوي پل هستيم . نه آن سويش . تنها پل همان پل نيست . تفاوت در چيست … ؟
پ . ن : ذهن ام آنقدر آشفته است كه هيچ از نتيجه ي گفته راضي نيستم . مغز ما درگير با فلسفه ي اسلامي است . ابوعلي سينا ، سهروردي ، طباطبائي ، كوفت و زهرمار . پل پيش روي من از آن پل هاي دراز است . روبه پايان است البته . اين پل . و من باز اين سوي پلي ديگرم .

Advertisements

2 thoughts on “حیوان منتظر

  1. خوب منم اگه تو همايش معين يه دقعه به دلايلي كاملا مشكوك جيم مي شدم از اين مططالب مي نوشتم. مي بينم كه معين واست خوش قدم بوده. زنده باد اصلاحات 🙂 زنده باد دكتر معين ! 🙂 تا هست از اين همايش ها …

Comments are closed.