زیبا ولی سیاه

شايد بايد زودتر مي نوشتم ولي انگار قدرتي وجود ندارد!
روز پنج شنبه احساس وحشتناكي داشتم، بدون هيچ صحبتي از خانه بيرون زدم، حول و حوش ساعت يازده و تمام خيابان هاي اطراف را قدم زدم. احساس خوبي
نداشتم، به خانه بر نگشتم كه با اين حالم كسي را ناراحت نكنم، كل شب را به قدم زدن توي كوچه پس كوچه ها گذروندم، با يك كوله روي پشتم… شايد موقع بيرون امدن از خونه فقط يك كار درست انجام دادم اون هم برداشتن كتاب مسخ بود! كتابي كه ارزش بازها خواده شدن را داره… تقريبأ ساعت سه نيمه شب بود كه بعد از كلي دور زدن كوچه ها به پازك بالاي خونمون رسيدم، پارك كوچيكيه ولي هميشه احساس مي كنم كه زندگي توش رواج داره و هيچ وقت نمي ميره!
همونجا روي يكي از نيمكت ها دراز كشيدم و شروع كردم به خواندن كتاب، يك پنجم كتاب مسخ را كه خوند بودم كه ديدم دوتا سوسك آمريكايي بزرگ روبروم هستن، بدون اينكه تكون خواصي بخورند، فقط هر از گاهي شاخك هاي خودشون را تكون مي دادند… كلي احساس جالبي بود… دقيقأ احساس مي كردم كه مثل « گره گوار» يك سوسك عظيم شدم و نمي تونم تكون بخورم و كلي از اين حالت لذت مي بردم. احساس جالبي بود، واقعأ حالا احساس مي كنم كه كافكا هم موقع نوشتن اين كتاب اين احساس رو داشت، كه يك سوسك بزرگ شده… بعد از كلي بازي با اين احساسم يك لحظه به خودم امدم، ولي جالب اينجا بود  كه يكي از سوسك ها سر جاي اولش ايستاده و انگار كه منو نگاه مي كنه… ولي باز فكرهاي قبليم سراغ م آمد… تنها را فرار از اونها راه رفتن بود… البته اين دفعه سعي كردم زياد راه بيراه نرم چون ساعت پنج و ربع(صبح) بامهران قرار داشتم براي كوه… با اينكه جمعه بود ولي كلي كار و درس داشتم و كلاس ديفرانسيل هم داشتم(فكر كنم)، ولي ترجيح دادم برم كوه… ساعت از شش گذشته بود ولي خبري از مهران نشده بود، دو بار زنگ زدم تا خودشو رسوند… البته اين دفعه بدون دوربين!!! اين دفعه هم زود سر قرار جمعي حاظر شديم! به قول مهران هر چقدر هم دير كنيم زوده… ولي خوب ديگه عادت به دير كردن ندارم و دوست ندارم كه بد قول باشم… خود گردش با بچه ها جالب بود، با اينكه اكثر گروه از دوستاي چندين و چندسالة من بودند ولي احساس قريبي مي كردم! دليلش را هم نمي فهمم… هيچ وقت اين احساس احمقانه را نداشتم، يعني اصلأ آدمي نبودم كه توي جمع قرار بگيرم و شلوغ نكنم ولي به هر حال اين دفعه اين احساس رو داشتم! شايد فقط به خاطر نخوابيدن ديشب خودم بود ولي به هر حال…وسط ها راه كشالة چپ پام به طرز وحشتناكي گرفت ولي هر طور شده بود با بچه ها همراهي كردم! بعد از نهار، سعي كردم با خودم خلوت كنم تا شايد يكمي از اين حال و هوا در بيام… رودخانه را دور زدم(با اون وضعيت پا)، جاي عجيبي را پيدا كردم، جايي كه پوشيده از گل هاي قاصدك بود كه بعضي از جاهاش رگه هايي از گل زرد پيدا مي شد؟! رنگ ها با هم قاطي شده بود، احساس عجيبي بود… زيبا ولي سياه… به رسم قديم ها قاصدكي را كندم و آرزو كردم… ولي انگار كه از آرزوي خودم مي ترسيدم… اونو فوت نكردم… روي زمين دراز كشيدم تا شايد كمي فكر كنم… خورشيد با تمام قدرت مي تابيد، قاصدك توي دستم بود… بارون نم نم توي صورتم چكه مي كرد… قاصدك توي دستم بود… خورشيد با قدرت مي تابيد… وقتي چشمام را به زور آفتاب باز كردم خبري از پره هاي قاصدك نبود…  حالا ديگه فقط صداي بچه ها بود كه حاظر شده بودند براي رفتن و منو صدا مي كردند…

پ.ن: امروز كلي خوابيدم به جاي نخوابيدن هاي دور روز گذشته… البته بهتره بگم دراز كشيده بودم… نخوابيده بودم، ولي هنوز احاس پا درد و كمر درد و عضله درد و … دارم… البته دوايي هم براش ندارم!

Advertisements

6 thoughts on “زیبا ولی سیاه

  1. احساس يه سوسك داشتن رو حس نكردم ولي فكر ميكنم اگه بعد از كوهنوردي احساس ميت بودنت رو بيان ميكردي بهتر بود

  2. فکر کنم بیرون رفتن تو با قاطی کردن تلفنتون یه نسبتی داشته بنده خدا مثل تو قاطی کرده بوده!!!!!!!ا
    أأأأأأأأأوووووووو داشت یادم میرفت
    اینو داشتی تو ماشین می نوشتی پس اصولا سعی کن دیگه تو ماشین چیزی ننویسی چون نوشتت خوب از آب در نمی آد چون یا سوسک می شی یا کشالت کش می آد!!!!!!!!!!!!

  3. راستي اين كتاب مسخ بده منم بخونم شايد منم براي اولين بار تو عمرم خواب زده بشم؟؟؟؟؟؟

Comments are closed.