امروز را سیاه کرده بودم


امروز
را به خاطر مي سپارم روزه خوبي بود. روزي كه برايم خيلي چيزها مشخص شد… روزي كه خيلي چيزها يادگرفتم…

كاش هر روز مثل امروز باشد، هر چند از تكرار متنفرم ولي تكرار
امروز را دوست دارم؟!!

دوست دارم چون بسيار آموختم از زندگي، از روزگار… از درد… از
بخشايش… از سختي و هر چه به مانند اين باشد…

مي ترسم مرا به مانند من بودن تصور نكرده باشد… و به مانند
انساني همچون ديگر تصور كرده باشد كه از دنياي ماوراء آمده و ادعاي پيامبري مي كند…

اي كاش دنيا به مانند ساعت شني دور رو داشت و با يك حركت آن را باز مي
گرداندم و باز از تك تك لحظات زندگي كه گذشته استفاده مي كردم… اين دفعه اشتباه
را تكرار نمي كردم، هر چند اشتباهم قابل ديدن نيست و يا حتي قابل پيدا كردن…

شايد امروز به مانند  احمق ها شده بودم و دنيا را سياه كرده بودم
تا شايد هيچكدام را نبينم ولي باز برايم زيبا بود مثل خورشيد…
 امروز روزي بود كه گذشت…  
و اي كاش كه نمي گذشت… 
پس امروز را دوست دارم و خواهم داشت تا روزي كه به خاطره ها روم… 
اگر خاطره ايي مانده باشد…

 

Advertisements

One thought on “امروز را سیاه کرده بودم

  1. عرضم به حضور انورت كه : اي كاش امروز را به جاي درس خواندن و سر كلاس نشستن آمده بودم تا فهميده بودم قضيه را از چه قرار است.

Comments are closed.