مثل همین الان



حس حسادت را هم تجربه كرديم . با يك چاشني جالب . چاشني بي تفاوتي . درواقع از آن
حس هاي لحظه اي بود . يك لحظه گفتم اي دل غافل ! و لحظه ي بعد گفتم اين همان صحنه ي
اختيار است و انتخاب . بگذار هم اختيار در ميان باشد و هم اختيار و به هر دو احترام
بگذار …كسي جاي من را تنگ نمي كند گر جايم مشخص باشد و من جايي نخواهم داشت اگر
بخواهم جاي كس ديگري را بگيرم . من به اين جايي داشتن علاقمندم . اما نه به هر
قيمتي . شكر خدا يا خود يا شكر هر چيز ديگر تجربه ي تقريبا 20 ساله نشان داده مي
توانم تحمل كنم . حتي بيش از اين . واي خداي من ! شده ام يك مغز متحرك . نمي دانم
دل ام را كجاي خيابان هاي اين شهر جا گذاشته ام يا پيش كداميك از مردمان اين شهر به
وام . فكر كه مي كنم مي بينم بايد انتفاد از خود كنم بابت آن شنبه ي عجيب و غريب .
من نبايد بازيچه مي شدم و به آن بازي كثيف ادامه مي دادم . حقش نبود . او هم شايد
فرداي من بود . از كجا معلوم كه چند سال ديگر پسركي گستاخ درست شبيه آن چيزي كه من
آن شب بودم از راه نرسد و شخصصيت من را با شوخي هايش به لجن نكشد … ؟ براي اولين
بار كاري كردم كه خودم ازش بيزارم . هر چند يك عمل دو طرفه بود اما من تنها بايد
مسئول كارهاي خود باشم دلم مسافرت مي خواهد و يك چند روز بي استرس و بي فكر تو حتي
. فكر مي كنم از مسير زندگي خارج شده ام . هرگاه چنين اتفاقي بيفتد دلم آشوب مي شود
… مثل همين الان !
نوشته
ايي از وبلاگ قبليم

پ.ن: دلم تنگ شده؟ براي كجا
و چي؟ نمي دونم؟

Advertisements

5 thoughts on “مثل همین الان

  1. دیدی دیدی!!!!!
    تو هم یه روز شیطونی کردی: دیدی” این یک مورد که خودت اعتراف کردی!!!!!!
    بقیشم اگه شد یک روز بهت مگم

Comments are closed.