زیبا ولی سیاه

شايد بايد زودتر مي نوشتم ولي انگار قدرتي وجود ندارد!
روز پنج شنبه احساس وحشتناكي داشتم، بدون هيچ صحبتي از خانه بيرون زدم، حول و حوش ساعت يازده و تمام خيابان هاي اطراف را قدم زدم. احساس خوبي
نداشتم، به خانه بر نگشتم كه با اين حالم كسي را ناراحت نكنم، كل شب را به قدم زدن توي كوچه پس كوچه ها گذروندم، با يك كوله روي پشتم… شايد موقع بيرون امدن از خونه فقط يك كار درست انجام دادم اون هم برداشتن كتاب مسخ بود! كتابي كه ارزش بازها خواده شدن را داره… تقريبأ ساعت سه نيمه شب بود كه بعد از كلي دور زدن كوچه ها به پازك بالاي خونمون رسيدم، پارك كوچيكيه ولي هميشه احساس مي كنم كه زندگي توش رواج داره و هيچ وقت نمي ميره!
همونجا روي يكي از نيمكت ها دراز كشيدم و شروع كردم به خواندن كتاب، يك پنجم كتاب مسخ را كه خوند بودم كه ديدم دوتا سوسك آمريكايي بزرگ روبروم هستن، بدون اينكه تكون خواصي بخورند، فقط هر از گاهي شاخك هاي خودشون را تكون مي دادند… كلي احساس جالبي بود… دقيقأ احساس مي كردم كه مثل « گره گوار» يك سوسك عظيم شدم و نمي تونم تكون بخورم و كلي از اين حالت لذت مي بردم. احساس جالبي بود، واقعأ حالا احساس مي كنم كه كافكا هم موقع نوشتن اين كتاب اين احساس رو داشت، كه يك سوسك بزرگ شده… بعد از كلي بازي با اين احساسم يك لحظه به خودم امدم، ولي جالب اينجا بود  كه يكي از سوسك ها سر جاي اولش ايستاده و انگار كه منو نگاه مي كنه… ولي باز فكرهاي قبليم سراغ م آمد… تنها را فرار از اونها راه رفتن بود… البته اين دفعه سعي كردم زياد راه بيراه نرم چون ساعت پنج و ربع(صبح) بامهران قرار داشتم براي كوه… با اينكه جمعه بود ولي كلي كار و درس داشتم و كلاس ديفرانسيل هم داشتم(فكر كنم)، ولي ترجيح دادم برم كوه… ساعت از شش گذشته بود ولي خبري از مهران نشده بود، دو بار زنگ زدم تا خودشو رسوند… البته اين دفعه بدون دوربين!!! اين دفعه هم زود سر قرار جمعي حاظر شديم! به قول مهران هر چقدر هم دير كنيم زوده… ولي خوب ديگه عادت به دير كردن ندارم و دوست ندارم كه بد قول باشم… خود گردش با بچه ها جالب بود، با اينكه اكثر گروه از دوستاي چندين و چندسالة من بودند ولي احساس قريبي مي كردم! دليلش را هم نمي فهمم… هيچ وقت اين احساس احمقانه را نداشتم، يعني اصلأ آدمي نبودم كه توي جمع قرار بگيرم و شلوغ نكنم ولي به هر حال اين دفعه اين احساس رو داشتم! شايد فقط به خاطر نخوابيدن ديشب خودم بود ولي به هر حال…وسط ها راه كشالة چپ پام به طرز وحشتناكي گرفت ولي هر طور شده بود با بچه ها همراهي كردم! بعد از نهار، سعي كردم با خودم خلوت كنم تا شايد يكمي از اين حال و هوا در بيام… رودخانه را دور زدم(با اون وضعيت پا)، جاي عجيبي را پيدا كردم، جايي كه پوشيده از گل هاي قاصدك بود كه بعضي از جاهاش رگه هايي از گل زرد پيدا مي شد؟! رنگ ها با هم قاطي شده بود، احساس عجيبي بود… زيبا ولي سياه… به رسم قديم ها قاصدكي را كندم و آرزو كردم… ولي انگار كه از آرزوي خودم مي ترسيدم… اونو فوت نكردم… روي زمين دراز كشيدم تا شايد كمي فكر كنم… خورشيد با تمام قدرت مي تابيد، قاصدك توي دستم بود… بارون نم نم توي صورتم چكه مي كرد… قاصدك توي دستم بود… خورشيد با قدرت مي تابيد… وقتي چشمام را به زور آفتاب باز كردم خبري از پره هاي قاصدك نبود…  حالا ديگه فقط صداي بچه ها بود كه حاظر شده بودند براي رفتن و منو صدا مي كردند…

پ.ن: امروز كلي خوابيدم به جاي نخوابيدن هاي دور روز گذشته… البته بهتره بگم دراز كشيده بودم… نخوابيده بودم، ولي هنوز احاس پا درد و كمر درد و عضله درد و … دارم… البته دوايي هم براش ندارم!

شب نشینی به امید پیروزی

شب نشيني توي كافي شاپ يك حال ديگه داره!
چه تنها چه با دوست و آشناها. شايد يك جورايي آدم را معتاد مي كنه، به طوري كه اگر يك شب اونجا نباشه احساس ضعف شديدي مي كنه…  چند وقتي هست كه ديگه تنها و بدون دوستانم مي رم توي كافي شاپ و يك گوشة دنج و هميشگي براي خودم پيدا مي كنم. بعد از يك ربع فكر در رابطه با همه چيز سفارش هميشگي قهوه تلخ و بدون شكر را مي دم تا يكمي اين مغز بي تحرك من تكون بخوره… بعضي اوقات هم دوستاي چندين وچند سالة خودم را مي بينم، هر چند كه اكثر اوقات به روز خودم نمي يارم كه خلوت خودم را به هم نزنم ولي به هر حال ديدن دوستان قديمي، حتي اگر به روي خودت نياري و سر سنگين شدة خودت بعد از خوردن اون قهوة تلخ را پايين بنندازي باز برات جالبه! روزنامه خواندن توي كافي شاپ هم يك مزة ديگه داره حتي اگر روزنامه مال صبح باشه و تو تا روز بعد بيشتر از چند ساعت فاصله نداشته باشي! معروف ترين كافه نشين هاي دنيا هم انگليسي ها هستند، لندني ها شايد يك ششم از عمرشون را توي كافي شاپ ها مي گذرونند، همه با يك كافي شاپ از بچگي آشنا و با اون كافه بزرگ مي شن، درست مثل تيمي كه انتخاب مي كنند و از يك نسل تا نسل ديگه همه طرفدار اون تيم هستند براي كافي شاپ هاي انگلستان به خصوص لندن همچين اتفاقي مي افته؟! در كل از كافه نشيني، از مردم انگلستان، از تيم ها انگليسي خيلي خوشم مي ياد. شايد همة اينها را گفتم كه بگم بر خلاف روزمرگي هميشة خودم، امروز كافه نمي رم تا تيم مورد علاقة خودم را از پاي تلويزيون تشويق كنم، تيمي كه كلي از علاقه هاي من توي اون نهفته است، اميدوارم كه نرفتن من به كافه باعث خوشحالي بيش از اندازه م بشه… البته به اين موضوع اطمينان دارم… پس به اميد يه پيروزي شيرين و تلخي شكست مثل قهوه براي ايتاليايي هاي از خود راضي…

امروز را سیاه کرده بودم


امروز
را به خاطر مي سپارم روزه خوبي بود. روزي كه برايم خيلي چيزها مشخص شد… روزي كه خيلي چيزها يادگرفتم…

كاش هر روز مثل امروز باشد، هر چند از تكرار متنفرم ولي تكرار
امروز را دوست دارم؟!!

دوست دارم چون بسيار آموختم از زندگي، از روزگار… از درد… از
بخشايش… از سختي و هر چه به مانند اين باشد…

مي ترسم مرا به مانند من بودن تصور نكرده باشد… و به مانند
انساني همچون ديگر تصور كرده باشد كه از دنياي ماوراء آمده و ادعاي پيامبري مي كند…

اي كاش دنيا به مانند ساعت شني دور رو داشت و با يك حركت آن را باز مي
گرداندم و باز از تك تك لحظات زندگي كه گذشته استفاده مي كردم… اين دفعه اشتباه
را تكرار نمي كردم، هر چند اشتباهم قابل ديدن نيست و يا حتي قابل پيدا كردن…

شايد امروز به مانند  احمق ها شده بودم و دنيا را سياه كرده بودم
تا شايد هيچكدام را نبينم ولي باز برايم زيبا بود مثل خورشيد…
 امروز روزي بود كه گذشت…  
و اي كاش كه نمي گذشت… 
پس امروز را دوست دارم و خواهم داشت تا روزي كه به خاطره ها روم… 
اگر خاطره ايي مانده باشد…

 

جیغ سفید چند بلاگر

قبل نوشت(همون پينوشت): در آخر اين نوشته ها و يا در نظرخواهي اشكالاتي كه به من كوشزد مي شه را آوردم… كه حتمأ اونها را بخونيد…
هر گونه صحبتي در مورد وبلاگ ها را بايد به عنوان پديده نگاه كرد، يك واقعيت شكل گرفته تمام شده.


علي
پيرحسين لو اين جمله را حرف جديدي دانست كه براي اولين بار در جشنوارة وبلاگ نويسي
در همدان توسط سيدرضا شكراللهي گفته شده بود.

وي در ادامه افزود: اگر بخواهيم در
مورد حقوق بلاگ و بلاگرها صحبت كنيم، بايد در نظر بگيريم كه ما در روند تدريجي آن هستيم و هنوز  به نهايت آن نرسيده ايمم و نهايت آن نيز مشخص نيست، حتي دنيا نيز براي آن حد و مرزي قائل نشده است.

حتي وبلاگ را نمي دانيم كه يك
رسانه در نظر بگيريم؟ و يا حتي توان جريان سازي اجتماعي را دارد؟ آيا رقيب روزنامه
خواهد بود؟! و بسياري ديگر كه هيچ به سرانجام نرسيده است.

«الپر» ادامه داد: صحبت در رابطه با وبلاگ نويسي در ايران به نسبت كشورهاي ديگر دشوارتر است، زيرا وبلاگ در ايران بسيار خواص است. مدل فهم وبلاگ در ايران بسيار متفاوت تر از نوع هاي ديگر خود در خارج از كشور است.

وبلاگ ها در ايران متأثر، از نبود فضاي آزادي بيان در بيرون وفضاي حوزه هاي ممنوعه است، حوزه هايي چون سياسي، اخلاقي، مذهبي، اعتقادي حتي حوزة ممنوعه و سبك هاي زندگي كه به جزئيات زندگي شخصيترين مسئله مي پردازد.

پس در مورد اين مسئله بايد اول وبلاگ ايراني را شناخت، سپس به بررسي آن پرداخت.

وي ادامه داد: حقوق وبلاگ نويسان ايران و تنها مسئله مشترك بين وبلاگ هاي ايراني چيزي جز وبلاگ نوشتن نيست.

وي الپر در ادامه سوالي مطرح كرد:

خود وبلاگ چه حقي مي تواند براي
وبلاگ نويس بياورد؟

و در جواب سوال خود گفت: جواب اين سوال بسيار ساده است، وبلاگ آزادي مي خواهد و هر گونه حقوق، قانون و قيد و شرطي بايد منعطف و منعكس باشد، با اين مولفه آزادي شايد اگر تنها شاخصه ايي كه بتواند كمترين نقص را براي پيدا كرد، وبلاگ برآمده از اينترنت است كه بر محوريت آزادي شكل گرفته است.

 

اميد معماريان ديگر وبلاگ نويس، پديده بودن موضووع وبلاگ را بسيار پر اهميت دانست و توجه خواص به اين موضوع را امري مهم
دانست.

معماريام افزود: وبلاگ پديده ايي چند منظوره و بسيار سيال است و هويت آن به سياليتش است، وبلاگ مانند توده است كه دائمأ از جلو به آن اضافه و از پشت از آن خارج مي شود، يعني افراد زيادي به مجوعه اضافه و كم مي شوند.

وي در ادامه گفت: در عين حال ما هميشه مجوعه ايي از وبلاگ نويسان را داريم كه مي تواند خيلي از آنها ثابت نباشد و مي توانند خيلي از آنها بعد از چند سال از وبلاگ نوشتن كنار بكشند.

بازدارندة فضاي واقعي كارايي چنداني در فضاي مجازي ندارند و عملأ كار آمد نيست و قوانين كار آمدي نيز ندارد و بيشتر از آن چيزي كه قانون كنترل كند، تحت تأثير معيارهاي اخلاقي شبكه است. وبلاگ ها بعد از مدتي به اصول و قواعد نانوشته ايي پي مي برند كه اصول و قواعد را رعايت مي كنند و در اين مسئله خود كنترل كنندة بسيار مهمي است.

وي نوع نگارش وبلاگ ها را به سطح تحمل جامعه و حد و حدود جامعه نيز دانست و در ادامه گفت: فضاي وبلاگ نويسي را بخشي از فضاي جامعة مدني مجاز قلمداد كنيم، كه اين جامعة مدني مجاز براساس تعاريفي كه از آن مي شود، فضاي آزادي و رهايي است، فضاي رهايي از سلطه ها، بنا به همين دليل است كه يك شخص كاملأ معمولي مي تواند در كنار يك سياست مدار برجسته حضور پيدا كند.
بنابراين اگر از همان قوانيني كه ما در شبكة واقعي مي سنجيم، بخواهيم در شبكه هاي وبلاگي نيز همان كار كنيم، راه بس خطايي رفته ايم.

 


عليرضاشيرازي مدير سرويس ارائه دهندة بلاگفا با تاكيد بر، وبلاگ ايراني را بايد به عنوان پديددة ايراني شكل گرفته بررسي كنيم، گفت: بعضي از مسائل فقط معطوف به ايران نمي شود بلكه بايد از ديد جهاني به آن نگريسته شود. مثلأ وبلاگي كه به شركت و يا شخص فقط مربوط به كشور و يا مليتي خواص نمي شود، پس بعضي از مسائل بايد از ديد جهاني نگريسته شود
و مسئله وبلاگ ها را كاملأ جدي بگيريم.

وي در ادامه گفت: البته موارد ديگري نيز وجود دارد كه اول بايد ماهيت وبلاگ را مشخص كرد، مثلأ آيا وبلاگ يك نشرية است و يا حتي آيا به عنوان يك راسانه پذيرفته مي شود…

شيرازي افزود: حال باز اين سوال مطرح است، اگر يك وبلاگ هويت حقوقي يك فرد را افشا كرد چه بايد كرد؟

آيا قوة قضائيه با مسدود كردن آن وبلاگ، حيثيت شخصي مورد نظر را مي توان برگرداند، پس بايد چهارچوب، محدوديت و مسئوليت هاي يك وبلاگ نويس را داشته باشيم. بايد وبلاگ نويس براند تا چه حدي مي تواند بنويسد. متاسفانه هنوز خط قرمزها در وبلاگ نويسي مشخص نيست، مثلأ مي تواند در مورد مسئولين كشور اظهار نظر كند و آيا اين فرد متهم به تشويش اذهان عمومي نمي شود؟!

شيرازي گفت: حال بايد مسئله برعكس را هم در نظر بگيريم، خود وبلاگ نويس چه حقوقي دارد و تا چه حد قدرت دارد كه مانور بدهد و يا ادعاي حقوقي داشته بايد مثلأ اگر نشريه ايي بدون درج اسم و نشاني وبلاگي اقدام به چاپ نوشته ايي از وبلاگي بكند، چه حكمي براي وبلاگ نويس و نشريه مذكور دارد؟!!

 


سيد رضا شكراللهي، وبلاگ نويس خوابگرد نيز در ادامه صحبت ها گفت: بهتر است مسئوليت حقوقي وبلاگ نويسان را مشخص كنيم، نه حقوق وبلاگ نويسان را. مسئوليت هاي حقوقي وبلاگ نويسان دو جنبه دارد، يك نسبت به درون فضاي وبلاگستان و ديگري نسبت به فضاي بيرون وبلاگستان. جنبة اول آن كه نسبت به درون فضاي وبلاگستان است، خودد چند جنبه دارد كه يكي كاملأ جنبة اخلاقي دارد و اميد معماريان به آن اشاراتي داشته است.

وي ادامه دارد: شايد چيزي كه در
جامعه هيچ وقت وجود نداشته و ندارد فضاي برابراست كه در وبلاگستان وجود دارد، يعني
همه با هم برابر بوده، چه كساني كه روازنه هزاران بازديد كننده دارند و چه كساني كه
يك بازدبد كننده دارند.

Continue reading

جیغ سفید من

شايد اين مصاحبه بايد جمعة پيش منتشر مي شد، كه به دلايلي نشد.
اين مصاحبه روز سه شنبه در ايسنا گرفته شده و قرار يود كه منتشر شود ولي به دلايلي(كه شايد اصلأ به دليل هم شبيه نباشد) نشد كه به اين موضوع اصلأ كاري نداريم.
حال مصاحبه ايي داشتم كه با تمام مشكلات آن را پياده كرده بودم و اين مصاحبة بيست صفحه ايي را بايد در سطل زباله جستجو مي كردم… پس بهترين راه براي استفادة دوبارة آن پياده سازي مجدد آن بود ولي باز متاسفانه نوارها تحويل داده شده بود پس پياده سازي آن از روي نوار نيز منتفي شد. حالا تنها راه باقي ماند اين بود كه يك بار ديگر به نت هاي از قبل نوشته شده مراجعه كنم و در كنار آن از حافظة خودم كه خوشبختانه موفق شدم و آن را پياده كردم.
اين مصاحبه به دور از همة شوخي ها و صحبت هايي كه شده بود بسيار جالب و در نوع خوش كم نظير بود.
مصاحبه راس ساعت يازده بايد شروع مي شد. اولين مهمان سيد(شكراللهي) راس ساعت در ايسنا حاظر بود، ولي اتاق مهمان ها حاظر نبود(اينجاش هيچ رابطي به من نداشت)!!!
ساعت يازده و نيم از هيچ كس خبري نيست! تك تك زنگ مي زنم و جوياي كار و احوال مي شوم… و باز دعوتي مجدد و خواهشي مجدد(اين يكي ديگه نبود)… بعد از چهل و پنج دقيقه تاخير دومين مهمان ما را سرافراز مي كند؟!! او كسي نبود جز اميد معماريان… حالا باز به تكاپوي گرفتن اتاقي براي مصاحبه افتاده ايم؟!! كجا را بايد انتخاب مي كرديم؟!! جايي كه جالب باشد و با گروه خوني بچه ها سازگار آيد… آنجا هم جايي نبود جز سرويس سياسي آن هم از نوع بين اللملل…
حال باز هم منتظر مي مانيم… بعد از يك ربع (منظور همان سه ربع خودمان است) نفر سوم با سوت و تشويق وارد مي شود و باز طبق معمول به پيشواز مهمان مي روم كه آن را راهنمايي كنم… اين مهمان كه وزير احتمالي دكتر معين است يه جايگاه منتقل مي شود… در اين لحظه من دنبال استادي مي گشتم كه يك تكه آب يا چايي با چند تكه نان به ما بدهد تا شايد آبرويمان جلوي مهمان حفظ شود ولي دريغ…(البته در اين هنگام يك سوپرمن وارد شده و چايي روي ميز مي گذارد آن هم با يك مشت كله قند كه بايد هر كدام از مهمان ها آن را با دندان مي شكستند و قسمت مي كردند)…
بعد از ورود موفقيت آميز علي پيرحسين لو وزير وبلاگ نويسان، «فاي» سرويس دهندگان وارد شد… كسي كه پير موتور جستجوي ايران است كسي كه چشمان گوگل به آن خير شده است… كسي كه پرسرعت ترين سرويس وبلاگ ايران را دارد… كسي كه … (قابل توجه بعضي ها… )
حالا ديگه ياران تيم تكميل شده هستند و در همين حين چون خدا ما را بسيار دوست دارد اتاق پذيرايي ايسنا(همو كنفرانس خودمون يا نمي دونم چي چي ايسنا) از مهمان ها خالي شد و همه مهمان ها با تاملي خواص وارد اتاق مذكور مي شدند ولي كاتاليزوري باعث اين شد كه بسيار سريعتر از حد معمول روز صندلي(شما بخوانيد ميز) بنشينند(شما بخوانيد… همون بنشينند)…
آن كاتاليزور چيزي نبود جز… شيريني آن هم از نوع دانماركي… اين ديس نگون بخت در عرض چند ثانيه عريان شد و حالا ديگر با انرژي فراوان نوبت به مصاحبه ايي رسيد كه بسيار جالب و نخواندنيست…
اين مصاحبه چيزي حدود به دوساعت ونيم طول كشيد كه البته سيدوبلاگرها(همون شكراللهي) سه ساعت نيم در اين مكان مقدس حضور داشت(تا ديگه سيدبلاگرها ياد بگيرد كه زود نيايد)… خلاصه اين مصاحبه چندين باز پياده و منهدم شده است و در آخرين بار پياده شدن احتمالأ اشتباهاتي در آن وجود دارد… و يك نكتة مهم گويشي كه در اين مصاحبه به كار گرفته شده سعي شده همانند خود نوشته هاي ايسنا باشد(ولي نه خيلي شبيه) و به علت اينكه الان ساعت دو و نيم نصف شب است امكان اشتباه گفتاري و نوشتاريوجود دارد… پس به بزرگي خوتان ببخشيد.
در آخر بايد اضافه كنم كه از اين دوستان كمال تشكر را دارم و بايد يادآوري كنم كه اين مصاحبه اگر كم و كاستي داشت من را به بزرگواري خودشان ببخشند.
چند نكتة پاياني
اين نوشته گذري كوچك به اتفاقات قبل از مصاحبه است كه كمي طنزاگين(همون طنزناك خودمون) نوشته شده است
مصاحبة مذكور در پست بعدي گذاشته شده تا اگر كسي مايل يود به آن لينك مستقيم بدهد دچار مشكل نشود.
به خاطر عكس ها بايد از سامان اقوامي(عكاس خوب ايسنا) تشكر كنم.
باز تاكيد مي كنم به علت خستگي و گذشت بيش از يك هفته از واقعه امكان اشتباه در گويش بد بنده وجود دارد.
از مصاحبه شوندگان نيز تقاضا دارم اگر جايي اشتباه وجود داشت تذكر دهند تا به صورت پينوشت اضافه شود.
و باز تشكر از مصاحبه شوندگان
مصاحبه word
در آخر هم دست خودم درد نكنه.

مثل همین الان



حس حسادت را هم تجربه كرديم . با يك چاشني جالب . چاشني بي تفاوتي . درواقع از آن
حس هاي لحظه اي بود . يك لحظه گفتم اي دل غافل ! و لحظه ي بعد گفتم اين همان صحنه ي
اختيار است و انتخاب . بگذار هم اختيار در ميان باشد و هم اختيار و به هر دو احترام
بگذار …كسي جاي من را تنگ نمي كند گر جايم مشخص باشد و من جايي نخواهم داشت اگر
بخواهم جاي كس ديگري را بگيرم . من به اين جايي داشتن علاقمندم . اما نه به هر
قيمتي . شكر خدا يا خود يا شكر هر چيز ديگر تجربه ي تقريبا 20 ساله نشان داده مي
توانم تحمل كنم . حتي بيش از اين . واي خداي من ! شده ام يك مغز متحرك . نمي دانم
دل ام را كجاي خيابان هاي اين شهر جا گذاشته ام يا پيش كداميك از مردمان اين شهر به
وام . فكر كه مي كنم مي بينم بايد انتفاد از خود كنم بابت آن شنبه ي عجيب و غريب .
من نبايد بازيچه مي شدم و به آن بازي كثيف ادامه مي دادم . حقش نبود . او هم شايد
فرداي من بود . از كجا معلوم كه چند سال ديگر پسركي گستاخ درست شبيه آن چيزي كه من
آن شب بودم از راه نرسد و شخصصيت من را با شوخي هايش به لجن نكشد … ؟ براي اولين
بار كاري كردم كه خودم ازش بيزارم . هر چند يك عمل دو طرفه بود اما من تنها بايد
مسئول كارهاي خود باشم دلم مسافرت مي خواهد و يك چند روز بي استرس و بي فكر تو حتي
. فكر مي كنم از مسير زندگي خارج شده ام . هرگاه چنين اتفاقي بيفتد دلم آشوب مي شود
… مثل همين الان !
نوشته
ايي از وبلاگ قبليم

پ.ن: دلم تنگ شده؟ براي كجا
و چي؟ نمي دونم؟

انسان جایز الخطاست


طفره می روم از صحبت ، وقتی كشيده می شود به اين سخن كه ” فلانی می گويد تو منو دوست داری ! ” . نمی دانم چرا آن پوزخند ، هميشه بعد از اين حرف می آيد و چرا من هم می زنم زير خنده . می زنم زير خنده كه صدای پوزخندت به گوش نرسد . گاه فكر می كنم اين ترس موهوم ام از پوزخند تنها به اين دليلی است كه خود هيچگاه امتحانش نكرده ام . تمرين می كنم پوزخند را از اين پس ، شايد ترس ام بريزد . شايد ديگر هيچگاه بعد از آن جمله و پوزخند تو من نترسم ، تنها سكوت كنم و سكوت .
می دانی سكوت هيچ هم سرشار از حرفهای ناگفته نيست ؟ من ناگفته هايم را در لابلای گفته هايم پنهان می كنم نه در پس سكوت ام . می گويم كه ناگفته هايم رو نشود . كسی پی نبرد كه او سكوت می كند كه چيزی نگويد . می گويم اما نه آنچه را كه بايد .
نمی دانم اين ترس و محافظه كاری يا حالا تعقل از كجا خزيده است به درونم ؟ حتی مطمئن نيستم كه به درون ام راه يافته باشد . گاه فكر می كنم نكند هميشه آنجا بوده ، درست مثل يك سری از صفات ديگر كه پنهان اند و ناگهان رو می شوند .
می دانی هم ناراحت شدم امشب و هم نگران ؟ نگران از اينكه مبادا من حس انسان شناسی يا همان شناخت انسان ها را از دست داده ام و ناراحت از اينكه مبادا من به بازی بی سرانجامی وارد شده ام كه هيچ اش در پی نيست . نگران از اينكه مبادا تو در ميان كسانی گير افتاده باشی كه نشناختيشان و ناراحت از اينكه پيچيدگی انسان ها ، انسان ها را به زحمت می اندازد ، برای شناخت . و اين زحمت توام می شود با اشتباه و خطا ، پيرو همان حقيقت مضحك ” انسان جايز الخطاست ” …
اين يك
نوشته است نه چيزي بيش