ایستا یا پویا


اين را كه می خواهم بنويسم خيلی وقت پيش درست وقتی از كناره ی باريك خيابان بهار پياده روی می كردم ، به ذهن ام رسيد و همان روز آنقدر پياده رفتم كه توانستم در موردش به يك نتيجه گيری قطعی برسم .
راه كه می رفتم و گاه به عقب بر می گشتم متوجه جزئياتی می شدم كه در نگاه های قبلی متوجه اش نشده بودم ، در مورد من و اين مسئله ی اكنون ام و آن گذشته ها به يك ديد جالب رسيده ام : مدتهاست كه فكر می كنم ديگر توان عاشق شدن را ندارم . چرا حالا اين عشق حتما بايد باشد ؟ چون گمان می كنم بدون اين عشق و اين جذبه ی كهربايی برای زنده ماندن انگيزه ای ندارم . از سر پوچی هم نيست ، از اين روست ك گمان می كنم كاری برای انجام دادن ندارم ، من نه به رقابت می انديشم و نه به پول و نه به زندگی مشترك و نه تداوم نسل و نه هيج چيز ديگر . گمان می كنم بايد عشقی در ميان باشد و اين عشق می تواند در دو حوزه رخ دهد ، يكی عشق پويا و ديگری عشقی ايستا .
به گمان ام بی آن عشق پويا كه سعی می كنم شرح اش دهم عشق های ايستا ما را به انسان هايی تبديل می كنند يكسره در خدمت اجتماع . بی هيچ رويكردی به زندگی به معنای فردی اش .
و اما عشق ايستا چيست ؟ ديده ايد ما در خيلی از مواقع دست به انتخاب می زنيم و يك چيز را بر می گزينيم و آن انتخاب را از آن خود می كنيم ؟ در چنين حالاتی ما دست به انتخاب يك شئ يا يك انديشه و آرمان و فكر می زنيم و سعی می كنيم كه پی گيريش كنيم ، متحقق اش كنيم . در موردی كه با شئ طرف ايم ، می خواهيم بدان دست پيدا كنيم و آن را از آن خود كنيم و زمانی كه يك آرمان و انديشه را انتخاب می كنيم می خواهيم آن را به گمال اش برسانيم . زندگی بی عشق ﴿ به تصاحب و مالكيت ﴾ اين اشيا ناممكن است ، اما بسياری می توانند بی عشق به يك آرمان و انديشه هم زندگی كنند . اينها چگونه بخشی از عشق ايستا را رها می كنند و در واقع از قانونی كه من خود وضع كرده ام تخطی می كنند ؟ به نظرمن انی اشخاص از اين قانون تخطی می كنند اما نه در كليت اش . اينها اين بخش دوم عشق ايستا را مسخ می كنند و در واقع آن را در قالبی مسخ شده به كار می برند ، چنان كه اين عشق ايستا را برای خود عشق ايستا به كار می برند . آرمان و انديشه و هدفشان می شود رسيدن به يك عشق ايستای ديگر كه همان ميل به تصاحب اشيا باشد .
اما آن عشق ديگر كه عشق نه به اشيا و افكار كه به موجوداتی هم سنخ خود است . يك عشق مطلقا جسمی ﴿ شايد جنسی ! ﴾ و معنوی . اين را پويا می نامم چرا كه معتقدم شكل ايستايی از اين هم وجود دارد كه مسخ شده ی همان عشق پوياست ، و شكل رايج البته . در اين شكل انسان ها بر اساس همان ميل به تصاحب و درست به همان شكلی كه در شكل ايستا به ابراز عشق می پردازند می خواهد عشق ورزی كنند . در چنين حالتی انسان ها باز دست به انتخاب می زنند كه خب كاری معقول است ، اما مشكل اين امر اين است كه باز می خواهند اين انتخاب يك جانبه باشد . عادت به برگزيدن اشيا و افكار اين فكر اشتباه را در انسان ها نهادينه می كند كه در عشق به انسان ها هم می توان به يك عشق ايستا رسيد : انتخاب و تصاحب .
در حالی كه بزرگترين تفاوتی كه عشق يك انسان به يك انسان با عشق يك انسان نسبت به اشيا و افكار دارد ، همان انتخاب و باز هم انتخاب است . در چنين شكلی شما اثری از تصاحب را نمی بينيد ، يك انتخاب از سويی صورت می گيرد كه شرط لازم برای ايجاد اين عشق پوياست و اما شرط كافی نيست و شرط كافی انتخاب دومی است كه فرد مقابل می كند .
عدم فهم مفهوم ” عشق ” و فهم دو شكل آن كه من آنها را تحت نام های ” عشق ايستا ” و ” عشق پويا ” نام گذاری كرده ام ، باعث می شود كه در بهترين حالت اين دو در حالاتی مسخ شده و هر دو به صورتی ايستا بروز كنند .
اين ها را درست زمانی فهميدم كه با نگاهی به عقب متوجه تفاوت آنچه كه در گذشته ” عشق ” می ناميدم اش و آنچه امروز می نامم اش شدم . زمانی كه فهميدم روزی از تصاحب ، از مالكيت و از انتخاب هر سه لذت می بردم و اين گزينه ی سوم را در اختيار طرف مقابل ام نمی گذاشتم . امروز اما اگر نگران می شوم اما دلگير نمی شوم ، اگر ناراحت می شوم اما كينه به دل نمی گيرم تنها به اين دليلی است كه اين انتخاب را به نيكی به رسميت می شناسم ، كاری كه بايد پيش از اينها می كردم و نكردم .

Advertisements