گذران در بام تهران

احتياج شديدي داشتم، احتياجي كه شايد مسئله ها و مشكلات زندگي من را حل كنه، جا، مكان، زمان، تا امروز اصلأ با من هماهنگ نبوده، ولي امروز بعد از مدتي تونستم كمي به دور از فكر كردن به مسئلة زندگي… به خودم فكر كنم… مسئله ايي كه دارم فراموشش مي كنم، شايد دليلي براي نگاه به زندگي خودم نداشتم، تنها مسئلة من شده بود، مسائل زود گذرا، مسائلي كه با اونها هيچ سنخيتي نداشتم، حال به فكر افتادم، يا شايد به همان ديوانگي سابق، حالا باز احساس مي كنم بايد از همه چيز دل بكنم، تا بتوانم پروازم را مجدد به آسموني كه دوستش داشتم انجام بدم…
پ.ن:امروز بعد از يك ماه با مهران رفتيم بام تهران، حس عجيبي به من دست داد،حسي كه قابل تشريح نيست…
دلم مي خواد درس و كار را كلأ تعطيل كنم، كوله بارم را بردارم، دور دنيا را بدون هيج غم و قصه ايي بگردم … بازم انرژي زندگي بدون مرز بالا گرفته!!!

Advertisements